ماکارانی

یک روز بد تابستانی زمانی که شعله ی زیر ماکارانی روشن بود و من دستانم در قنوت بیش از هر روز دیگری میلرزید و انگشتان پایم ضربان قلبم را میشنیدند، بنایی که چندین سال برای ساختش زحمت ها کشیده بودم آوار شد و برای همیشه فرو ریخت. فرو ریختنی بی جبران. بی فرصتی برای تلاش. و این منِ مغرورِ لعنتی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، انگار که درون اش سالم است و سرپا؛ نشست روی مبل و شروع کرد با لپ تاپش کار کردن. بی آنکه قطره اشکی از چشمانش بلغزد و کیبوردش را خیس کند.

آن ظهرِ تابستان لعنتی مرا بلعید و من از همان روز میخواستم تمام زندگی ام را بالا بیاورم و آنقدر اشک بریزم تا از حال بروم. میخواستم بروم یک جایی خودم را چال کنم که دیگر دست هیچ تقدیری به آن نرسد؛ و دیگر دل نبندد به هیچ فردایی که از راه نرسد.

از آن روز تمام ماکارانی های دنیا حال مرا بد میکند؛ و سرم گیج میرود ، دنیا دور سرم میچرخد و حالت تهوعی که میخواهد مرا زیر و رو کند.