پاییز را دوست داشتم

پاییز را دوست داشتم. همیشه. شاید از آن پاییز بیست سالگی بود که طور دیگری پاییزها را خواستم.

پاییز صدای گیر کرده در گلویی بود که جرات فریاد نداشت. پاییز بغض فرو خورده ای بود. پاییز تب داشت. حالش خوب نبود. درونِ من فریاد میکشید و چنگ می انداخت به تمام تصورات من از هستی.

فرو ریخت، ویران کرد و بر آوارهای فرو ریخته دوباره ساخت. سعی کردم اینبار محکم تر از قبل باشد.

تلاش میکردم برای درست شدن. دل بستم. به پاییزی که سال ها بعد مرا ببرد به آنجایی که امیدی روییده بود.

پاییز امسال اما همه چیز را با خود برد که برد. و من دیگر دست کشیدم از دل بستن، از امید. و حالا که در آستانه ی پایانِ پاییز دیگری هستم ؛ و نمیدانم چند پاییز دیگر را خواهم دید، پاییز هم برایم زمستان شد. و دیگر در میان فصل های سال، پاییزی برای شروع دوباره نیست.پاییزی برای امید.پاییزی برای دویدن.