کاش میشد بخواهی و بمانی

دست دست میکنم. برای نوشتن از رفتن ات دستم به قلم نمیرود. خودم را گول میزنم. شاید اگر ننویسم نروی!
میدانم یک روز همین روزها، وقتی پایت را آن طرف گیت گذاشتی و رفتی و صدایی جز چرخ های خسته ی چمدانت که روی زمین کشیده میشود به گوش نمیرسد و ساعت ها بعد سر از آن طرف دنیا در می آوری، این منِ مغرور لعنتی حسرت ها میخورد که آن شب که آمده بودی و روبرویم نشستی و از رفتنت صحبت میکردید و من تمام مدت بغض گلویم را چنگ می انداخت و تماما در تلاش بودم نکند اشتباهی نگاهم به چشمانت بیفتد و چیزی از چشمانم بچکد و تمام درون مرا لو بدهد، کاش برای آخرین بار بیش از هر بار دگر نگاه ات میکردم. کاش بلد بودم چطور میشود همزمان نگاهت کنم و چیزی از درون چشمم تمام مرا فرو نریزد.

میدانم یک روز همین نزدیکی ها، کلید که می اندازم و وارد خانه میشوم دیوارهای خانه مرا میبلعند و جای جای این خانه ، هر کجا که لحظه ای بوده ای با من میجنگد، و این هدیه ی آخرت که برایم آوردی امان مرا می بُرد. راستش را بخواهی آخرین جایی که نشستی را کاملا حفظ کردم،میخواهم بعد از رفتن ات هربار که این دل بهانه گیرم هوایت را کرد درست مثل همان شب لم بدهم روی آن کاناپه، چشمانم را ببندم و تو را روبرویم تصور کنم که تی شرت سبز لاگوست ات را پوشیده ای و تخمه میخوری. میدانم بعد از رفتن ات با تمام آفتاب گردان های دنیا قهر خواهم کرد.

آسمانِ این شهر بی تو برایم کوتاه میشود و یک روز مرا له میکند بس که این شهر بی تو برایم تنگ است. بعد از تو دیگر هیچ بارانی حال مرا خوب نمیکند؛ بعد از تو من هم پا به پای آسمان میبارم بس که از رفتن ات این دل من میلرزد.