گاهی دلم میخواهد از نگاهِ بی مهری دلم نگیرد

گاهی دلم میخواهد همان قدر که وانمود میکنم سخت و قوی و محکم باشم.

گاهی دلم میخواهد بتوانم صدای بلند دیگری را بشنوم و تحمل کنم و دلم نلرزد و چشمانم را نبندم و چیزی را قورت ندهم.

گاهی دلم میخواهد از نگاهِ بی مهری دلم نگیرد و تمام روز را با ناراحتی سر نکنم و این منِ سراپا تقصیر را سرزنش نکنم و وسط اتوبان فلاشرهایم را روشن نکنم و گوشه ای پارک نکنم.

گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم من سخت نیستم، شکننده ام. من سخت شکننده ام. تا بلکه کسی باور کند و نگاهِ بی مهرش را از من دور کند و شاید از آن روز تصمیم بگیرد مراقب شکستنی های پنهانی باشد.

گاهی دلم میخواهد چشمم را ببندم روی تمام نادیده گرفته شدن ها، بدون آنکه عمیقا چیزی از درونم تَرَک بردارد. و از کنارش عبور کنم بدون آنکه لازم باشد روزها تلاش کنم غباری را از روی دلم پاک کنم.

گاهی اما دلم میخواهد فرار کنم. از خودِ من، از تمام زنانگی ام، از تمام حساسیت های شکننده ای که دور و برم را پر کرده فرار کنم و جایی منِ تازه ای بنا کنم فارغ از تمام دلگیری ها. سخت و محکم. و شاید آن روز بتوانم آسوده و رها زندگی کنم میان مردمان بی مهر سرزمینم.