حال این روزهای من مانند دختری ست که گیسوانش را باد در هوا بازی میدهد

هر بار گفتیم حال همه ی ما خوب است؛ و زیر لب زمزمه کردیم: " اما تو باور مکن".

این بار میگویم حال مان خوب نیست و باور کن.

باور کن که حالی نمانده؛ باور کن که بغض راه گلویمان را بسته؛ باور کن. باور کن قلب های مان زخمی ست. باور کن که بسیار دویده ایم؛ دویده ایم بی پایان. باور کن که دویده ایم تمام قد؛ و هرگز نرسیده ایم.

حال این روزهای من مانند دختری ست  که باد بی توجه به او گیسوان بلندش را در هوا بازی میدهد.

حال این روزهای من مانند کودک فال فروشی ست که مردم شهرش کار با فالِ دنیا ندارند.

حال این روزهای من مانند مادری ست آبستن که قرار نیست کودکی را به دنیا آورد.

حال این روزهای من مانند کودکی ست که باد، بادبادکش را با خود بر فراز آسمان ها برده.

حال این روزهای من مانند گلدان بزرگِ اتاق تولید است، که برای دادن لیوانی آب به او به فراموشی سپرده میشود.

حال این روزهای تهران پاییزی ست. حال دل ما هم پاییزی ست. دلگیرِ دلگیر. 

راستش را بخواهی قبلا ها دلگیری بود، پاییزی بود، غم بود، غصه بود، اما دلگرمی هم بود، امید هم بود، تلاش هم بود.

اما حالا دیگر پاییزِ دل مان همه ی بود و نبود را با خود برد که برد.