ویرگول
ورودثبت نام
پاییز
پاییز!Yes Chef
پاییز
پاییز
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ ماه پیش

یادداشتی برfleabag؛وقتی عشق افتضاح است

فصل دوم سریال فلیبگ،نوشته فیبی والر بریج محصول سال ۲۰۱۹ است که برخلاف عادت معمول،عملکرد بهتری در فصل دوم داشت.کمتر سریالی پیدا می شود که هم بازی بازیگران،هم عمق داستانی و هم شخصیت پردازی را اینچنین در حد عالی شامل باشد و فلیبگ یکی از آن جواهرات نایاب تلویزیون در سال های اخیر است.

زن،سرش را بالا می آورد و درحالیکه به آینه می نگرد،صورت خون آلود خود را با دستمال پارچه ای پاک می کند.چندثانیه بعد،به دوربین زل می زند و با لبخند مرموزی می گوید:"این یک داستان عاشقانه است".او با مخاطب سخن می گوید و اینجاست که بدون هیچ چون و چرایی حرف او را قبول می کنیم،چرا که در فصل اول رابطه او با اعضای خانواده و دوستان،غیرمتعارف و پر از حفظ ظاهر بود،اما رابطه اش با دوربین نه.می دانستیم که وقتی او به ما نگاه می کند،لایه ای عمیق از افکارش را درمیان می گذارد و خبری از آن لبخند های زورکی،جواب های طعنه آمیز و سکوت های عذاب آور نیست.

در زبان انگلیسی،خاصه کشور بریتانیا،اصطلاح"fleabag"به کسانی اطلاق می شود که آداب اجتماعی را رعایت نمی کنند،شلخته هستند و رفتارشان تا حد زیادی خارج از عرف جامعه است؛تا جاییکه حتی برای افراد غیرمحافظه کار هم اذیت کننده جلوه می کند.در سریال هیچگاه نام شخصیت اصلی به میان نمی آید،بلکه این کلمه فلیبگ است که فراتر از اسمش تک تک وجوه شخصیتی او را توصیف می کند.فلیبگ آنقدر رها،بااعتمادبنفس و خوش مشرب است که در نگاه اول،گمان می شود که هیچ چیزی در این دنیا وجود ندارد که بتواند او را تحت تاثیر قرار دهد.اما فقط بیست دقیقه همنشینی با او در فصل یک کافی بود تا بفهمیم او فردی است که در باتلاقی از قرض ،الکل و تمایلات نامطلوب فرو رفته است ، احساس گناهی بزرگ مانند خوره به جانش افتاده است و او را به ورطه افسردگی کشانده.برای چنین شخصی،داستان عاشقانه چه معنایی می تواند داشته باشد؟

این مطلب،بخش هایی از داستان فصل دوم سریال fleabagرا لو می دهد

شام خانوادگی

اولین قسمت فصل دوم سریال،371 روز و 19 ساعت و 26 دقیقه بعد از اتفاقات آخرین قسمت فصل اول شروع می شود.فلیبگ در این یک سال و اندی کارهای زیادی برای بهبود سبک زندگی اش انجام داده است،از کلاس های خود مراقبتی بگیر،تا ترک اعتیادش.بعد از وامی که توانست در انتهای فصل اول بگیرد،کافه اش رونق یافته،و به قول خودش"همه کار"برای بهبود حالش انجام داده است.بعد از یکسال و به مناسبت ازدواج در پیش رو پدرش با زنی متظاهر،سر میز شامی می نشیند که با هیچکدام از اعضای آن به غیر از مردی غریبه رابطه خوبی ندارد.رابطه اش با خواهرش شکرآب است.پدرش در برقراری گفت و گویی ساده با او ناتوان است،شوهرخواهرش مردی هوسران و الکلی است و نامادری اش دل خوشی از بچه های همسرش ندارد.

برای 45 دقیقه،مطلقا کسی از او حال و احوالی نمی گیرید تا اینکه سرانجام مرد جوان-که بعد مشخص می شود کشیش مراسم عروسی آن دو است-درباره او می پرسد.سوال کشیش(که بطور کنایه آمیزی،نام او هم در سریال بیان نمی شود)،سوال ناهنجاری نیست،ولی برای چندثانیه تمام افراد دور میز را به سکوت وامی دارد.انگار که فراموش کرده باشند فلیبگ در آنجا حضور دارد،و یا اینکه دختر را بمبی از دردسر می بینند که ممکن است هر آن منفجر شود و شام خانوادگی را به آشوبی تمام عیار تبدیل کند.

فلیبگ در جواب کشیش می گوید"همه چیز عالی است"و آن را چند بار برای خانواده اش تکرار می کند.حتی به دوربین هم نگاه می کند تا ما مطمئن شویم که آن دختر فاجعه آفرین و ناهنجار فصل اول،حال بهتری دارد.با اینحال افراد خانواده حرف او را باور نمی کنند و این برای او عذاب آور است.برای او تمام افراد حاضر در میز،کسانی هستند که تنها نقابی از لبخند بر صورت دارند،تمام زورشان را می زنند تا به یکدیگر ثابت کنند که چه زندگی عالی ای دارند و دنیا به کامشان است.کشیش جوان هم به ناچار محکوم به قرار گرفتن در طبقه بندی یکسانی با دیگران می باشد،اما چیزی در شخصیت او وجود دارد که برای فلیبگ جالب جلوه می کند.کشیش بسیار بددهن است،سیگار می کشد و مشکلی با خوردن الکل ندارد.پیشینه خانوادگی افسارگسیخته اش دیگران را به تعجب وا می دارد که چگونه سر از کلیسا درآورده و بعد ها معلوم می شود که خودش هم گذشته تاریکی دارد و وصله نامرتبطی به کلیسایی است که در آن موعظه می کند.برای فلیبگ در آن شب پرآشوب و بعدتر پر از مشت زنی و سخنان دردآور،کشیش تنها کسی است که برای دیدار دوباره او مشتاق است.

رابطه با خواهر؛نه دوستِ دوست،نه دشمنِ دشمن

یکی از توصیفاتی که بعد از تماشای فلیبگ بسیار نظرم را جلب کرد،این بود که هسته اصلی فلیبگ در مورد روابط است.رابطه او با خواهرش،با پدرش و با تمام شخصیت های نزدیک به او به قدری درست پردازش شده است که سخت است باور کنیم تمام سریال در مجموع در 12 قسمت بیست دقیقه ای روایت می شود.در بین تمام این روابط،رابطه او با خواهرش بسیار قابل توجه و افزون بر آن،قابل درک است.

خواهر فلیبگ،کلیر،در زمینه تخصصی خود که تجارت است،زن بسیار موفقی می باشد.او ورژن بهبود یافته فلیبگ و فرزند مورد علاقه پدرشان است.کسی که درست همان گونه که از او انتظار می رود عمل کرده است و برعکس خواهرش،رعایت چهارچوب های اجتماعی برایش بیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد.فلیبگ با آن زندگی ناپسند گذشته و کارهای شرم آورش،خود را دربرابر خواهرش شکست خورده می بیند و دفتر بزرگ و خانه مجلل و رفتار محترمانه او را مضداق پیروزی اش می بیند.

چند روز بعد از آن مهمانی پر از ماجرا،کلیر فلیبگ و کافه او را مسئول پذیرایی مراسم تقدیر"زن در تجارت"می کند.کلیر از فلیبگ می خواهد که فقط در آن روز "خودش"نباشد و تمام خصوصیات و بد و خوبش را نزد همکارانش نمایان نکند.برخلاف توصیه کلیر فلیبگ در آن روز چند شوخی می کند که اتفاقا کلیر هم بعدها هنگام سخنرانی از آن شوخی ها استفاده می کند.

بعد از مراسم،که همه چیز در آن به خوبی پیش رفته،فلیبگ خواهرش را در دفترش می یابد که ظاهرا از همه چیز راضی است اما بعد از چند جمله مکالمه،ناگهان از شدت عصبانیت منفجر می شود:"اون جوک،جوک من نبود.اگه اون جوک رو توی سرم نمینداختی،من هیچ موقع بیانش نمی کردم.منم می تونم بامزه و جالب باشم"و وقتی فلیبگ مسئله ای یک سال پیش موجب کدورتشان شد را پیش می کشد،کلیر سرانجام این اعتراف را به زبان می آورد:"تو همیشه خوبی،همیشه.با اون کافه عجیب و غریبت و دوست صمیمی مرده ت.تو فقط باعث میشی که من حس کنم شکست خورده م"

فلیبگ از یک شکست خورده در ذهن خودش،تبدیل به برنده در ذهن کسی می شود که همیشه به برتری او اذعان داشت.مهم نیست که فلیبگ چقدر در زندگی اش شکست خورده باشد،اینکه بعد از تمام مسائلی که کوچکترین ردپای آن را در فصل اول دیدیم،این اعتراف کلیر حتی برای ما نیز کنایه آمیز به نظر می رسد،گویی مشکل تعریف مرزناپذیر شکست و پیروزی است.درنهایت کلیر درباره رابطه خود با خواهرش می گوید"ما دوست نیستیم،ما خواهریم.برو و دوست خودت رو پیدا کن"

کشیش،فراتر از دوست برای فلیبگ

کشیش جوان کاتولیک،برای فلیبگ جذاب به نظر می رسد.به او انجیل می دهد،او را علی رغم گذشته گناه آلودش به کارهای خیریه کلیسا راه می دهد و از به چالش کشیده شدن مطالب انجیل و قانون تجرد ابدی کشیش ها توسط فلیبگ،آزرده خاطر نمی شود و هستی پوچ گرای او را دوست می دارد.سرانجام،هم کشیشی که هیچ چیزش به پدرها نمی خورد و هم فلیبگی که از هیچ قید و بندی برایش اهمیت ندارد،تصمیم می گیرند همان دوستی شوند که کلیر می گوید.

شکستن دیوار چهارم،ترفند کم کاربردی در فیلم و سریال های عام نیست.چه در قالب مستند در سریال "آفیس"و امثالهم و چه در قالب "راوی" در آثاری دیگر.فلیبگ اما یکی از بهترین و عمیق ترین کاربرد ها را از شکستن دیوار چهارم دریافت می کند.تصویری که از او هنگام شکستن دیوار چهارم می بینیم،صادقانه ترین،ساده ترین و بی شیله ترین وجهه فلیبگ است.برای او صحبت با دوربین چیزی است که برای خودش،و در ذهن خودش است و دیگران حتی متوجه آن نمی شوند که بخواهد آن ورود کنند.تنها کسی که بعد از شناخت بیشتر متوجه رفت و آمد او می شود،کشیش جوان است که فلیبگ برخلاف قوانین،به او علاقه دارد.

فلیبگ ازینکه افکارش را با دیگران به اشتراک بگذارد،می ترسد.برای او درد و رنج درونی تر و مقدس تر از آن است که با دیگری به اشتراک بگذارد.او نیز در نهایت به یکی از افراد دور میز شام تبدیل می شود.صرفا با نقابی متفاوت و اعتماد به نفسی بیشتر،چیزی که خودش اصلا آن را دوست ندارد.سرانجام کندکاو کشیش در رابطه با گذشته،فلیبگ را به ستوه می آورد و او کشیش را در قرار دوستانه شان ترک می کند.کشیش،تبدیل به دوستی می شود که او را وادار می کند،به اینکه با خودِ خود واقعی اش روبه رو شود و این مسئله،فلیبگ را یاد روزی می اندازد که یکی از عزیزترین افراد زندگی اش را از دست داد:مادرش.

"من نمی دونم اینهمه عشقی که به مادرم داشتم را کجا بگذارم"

فلیبگ در روز ترحیم مادرش فوق العاده به نظر می رسد و دست به هرکاری می زند تا بلکه کمی محزون به نظر برسد.خواهرش کلیر، او را بخاطر اینکه در روزی به این غمناکی آنقدر سرحال و بشاش به نظر می رسد،شماتت می کند.برخلاف کسانی که در چنین مراسماتی مصیبت دیده هستند،فلیبگ گریه نمی کند،پشت سر دیگران غیبت می کند و حتی غذایش را با اشتهای کامل می خورد.در هر کجای دنیا،کسی چنین توقعی از شخص عزادار ندارد.او باید غمگین،رنگ پریده و با تمام وجود ناراحت باشد و "زندگی"را کنار بگذار.شخصیت اصلی سریال در همین جزییات هم نمی تواند خودش را همرنگ دیگران کند،چه بسا اینکه برای فلیبگ،مادرش بسیار عزیز بود.نقطه اوج این مراسم اما مکالمه فلیبگ با پدرش است.

"مادرت،همیشه می دونست که چجوری باحال باشه،چجوری مهربون باشه.بدون هیچ تلاشی،فقط راهش رو بلد بود.من همه این ها رو حدس می زدم.برای مدت طولانی،من بهش حسادت می کردم"پدر فلیبگ دلیل اینکه کلیر رابطه خوبی با او ندارد را تقصیر"ژن"می اندازد.ژنی از خوش مشربی و بامزگی که به فلیبگ رسیده است اما به خواهرش نه.در میانه این گفتگو،فلیبگی که تا به اینجا خونسرد بود،ناگهان گریه امانش را می برد و استیطال و دلتنگی اش را ابراز می کند.پدرش نه تنها خونسردی او را نقد نمی کند،بلکه به او توصیه می کند شاد باشد،بخندد و بخنداند که این،وجودی است که از مادرش به ارث برده.

"من ترسیده ام،پدر"

فلیبگ بعد از به یادآوری این خاطره،به کلیسا می رود و در حال دعا،کشیش را پیدا می کند.کشیش از اصرار بر اینکه فلیبگ گذشته اش را بازگویی کند معذرت می خواهد.اما با اینحال فلیبگ مجاب می شود که بدون اینکه از طرف کشیش قضاوت شود،به تمام گناهانش اعتراف کند.

او می گوید و می گوید.ازینکه چقدر دروغ گفته است،از دزدی هایش حرف می زند،از عدم توانایی در کنترل تمایلات نامناسبش و خراب کردن زندگی های دیگران می گوید،از خشونت و بددهنی هایش می گوید و درنهایت،چیزی را به زبان می آورد که برایش سخت ترین موضوع برای اعتراف بوده است:

"من دقیقا می دونم چی میخوام،همین الان.می خوام یه نفر بهم بگه صبح هر روز چی بپوشم،می خوام یه نفر بهم بگه چی بخورم،چجوری باشم،از چی متنفر باشم،بابت چی خشمگین باشم،به چی گوش بدم،چه گروهی رو دوست داشته باشم.می خوام یه نفر بهم بگه به چی اعتقاد داشته باشم،به کی رای بدم،و به کی عشق بورزم و چجوری بهشون بگم.فقط فکر می کنم می خوام یه نفر بهم بگه چطور زندگی کنم،پدر.همه اینها رو می دونم،و باز ترسیده ام،چرا ترسیده ام؟فقط بهم بگو،بگو چیکار کنم "

کشیش جوان،نمی تواند جوابی به سوال فلیبگ بدهد.او صرفا شمه ای از کشیش های کاتولیک را دارد.نه گذشته اش و نه حالش از گناه مبری نیست.کشیش بین مذهبش و علاقه ای که فلیبگ دارد گیر افتاده است،او کسی را دارد که به او بگوید چه کار بکند.اما چرا کشیش تا این اندازه سردرگم است؟

وقتی عشق،افتضاح است

کشیش،نمی تواند هوای نفسانی خود را کنترل کند و هنوز بین فلیبگ و مذهبش انتخابی نکرده است.هنگامی برای اجرای سخنرانی عقد جلو می رود،انگار که موعظه خود را فراموش کرده باشد،به بداهه پردازی روی می آورد:

"عشق افتضاحه.ناخوشاینده،دردناکه.عشق ترسناکه.باعث میشه به خودت شک کنی،خودت رو قضاوت کنی و از افراد دیگه در زندگیت فاصله بگیری.عشق تورو خودخواه می کنه،تو رو مورمور کننده می کنه،باعث میشه روی موهات وسواس به خرج بدی.تو رو بی رحم می کنه،باعث میشه چیزهایی رو بگی و کارهایی رو انجام بدی که هیچگاه فکر نمی کردی که انجام بدی.تموم چیزیه که همه مون میخوایم ولی وقتی بهش می رسیم مثل جهنمه!پس تعجبی نداره یکاریه که نمی خوایم تنهایی انجامش بدیم.

من فکر می کردم اگر با عشق متولد شده باشیم،در اون صورت زندگی در مورد پیداکردن جای درست واسه قرار دادنشه.مردم خیلی در مورد اون صحبت می کنن."احساس درست"،وقتی احساس درستی داشته باشی،"کاری نداره".ولی مطمئن نیستم که این حرف درست باشه.لازمه دونستن اینکه چی درسته،قدرته.و عشق ورزیدن چیزی نیست که آدم های ضعیف انجامش بدن.لازمه رومانتیک بودن امید به شدت زیاده.به نظرم منظورشون اینه که،..زمانی که یه نفری که عاشقی رو پیدا می کنی،حسش مثل امیده"

پایان اسپویل

شخصیت اصلی در صحنه ابتدایی،وعده ای داد که به نحو احسن به آن عمل کرد.هرچند رده سنی سریال اکیدا +17 است،اما نمی توان منکر محتوای حساس و بعضا نامعمولش شد که می تواند برای بعضی از مخاطبین اذیت کننده باشد.این فصل سال 2019 عرضه گردید و درهمان سال جوایز زیادی از جمله بهترین فیلم نامه اصلی را با خود به خانه برد.فیبی والر بریج،ایفاگر نقش فلیبگ و نویسنده سریال بعد از دریافت جایزه اعلام کرد:"احساس می کنم دریافت این جایزه،زیباترین راه ممکن برای خداحافظی با این سریال بود.احساس خوبی است که در اوج کنار بروید،دیگر از این بالاتر نمی شود رفت!"درست است،فلیبگ در یک سریال تلویزیونی،کیفیتی علی رغم کوتاه بودن سریال را به نمایش گذاشت که عمیقا می توان گفت"دیگر نمی توان از این بالاتر رفت!"

پ.ن:این مطلب صرفا هایلایتی بر مباحث و دیالوگ های دلخواه بنده از سریال فلیبگ بود،نه نقد و حتی شاید پایین تر از یادداشت!صرفا برای پرکردن جای خالی فلیبگ در دیوار یادداشت های ویرگول.

سریالبررسی
۲۳
۲
پاییز
پاییز
!Yes Chef
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید