فقط یکم خسته ام

فقط تو میدونی من چقدر خسته م. چون همیشه خواستم محکم و استوار به نظر برسم. و نشون ندم تک تک این مسئولیت های روی دوشم چطور منو له و فرسوده کرده. دیروز وقتی مشاور ارغوان بهم گفت چطور یه نفری این حجم از چالش رو تحمل میکنی میخواستم از پشت تلفن بپرم بغلش و های های گریه کنم. بالاخره یکی پیدا شده بود بخشی از مشکلات منو ببینه. یکی بخشی از منو درک کرده بود.

وقتی مامان خونه نیست همه چی به مراتب بدتر و سخت تر میشه. من بدون مامان یه هیچ مطلقم. یه مادر سی و دو ساله که خودش بیش تر از هر بچه دیگه ای مامان شو میخواد. حالا فقط روزشماری میکنم ویزای مامان تموم بشه برگرده. به شوق دیدن روی ماهش هر روز صبح ارغوان رو بزارم تو کالسکه و بیام برسم به اون کوچه تنگ و بن بست که وقتی زنگ خونه شونو بزنم ارغوان از پشت در صدا بزنه دایه دایه، بعد مامان مو ببینم که درو برامون باز میکنه. و من اینطوری احساس کنم به اورست تکیه دادم.