مثل حال و روز من دوازده سال پیش

پسرک یازده سال از من کوچکتر بود و دیشب متوجه شدم کنکور قبول شده. رشته نرم افزار. و پر از شور و شوق بود. و سراپا گوش بود که سالها تجربه ام را برایش بگویم. یاد روزهای شروع دانشگاه افتادم. به همین زودی ۱۲ سال گذشت! فکرش را نمیکردم گذر زمان حالا مرا به فردی جاافتاده تبدیل کرده که بنشینم به پند و نصیحت کردن!

یادش بخیر! روزگاری ما هم پر از شور و شوق و انگیزه و امید بودیم. از آن شور و شوق های هفده هجده سالگی که دیگر هرگز تکرار نمیشوند. مسیر سخت بود و گاهی ناامید کننده. ولی هرچه بود برای عبور بود و با تلاش قابل گذر.

گاهی دلم بی مسئولیتی محض میخواهد. از آنهایی که مختص همان دوران دانشجویی ست. که سلانه سلانه بروی دانشگاه با دوست هایت فقط بگویید و بخندید و خوش گذرانی کنید و دغدغه تان احیانا امتحان های پایان ترم باشد که بالاخره هر طور شده این دو هفته تمام میشود و باز ترمی دیگر از راه میرسد با شیطنت های خاص خودش.