ممنوع‌التصویر

هفته‌هاست حال خوبی ندارم. نمی‌دانم درس و مشق من چه ارتباطی به بقیه دارد که مرتب تذکر می‌دهند. خودشان که هم‌سن من بودند، چه تخم دو زرده‌ای گذاشته بودند که حالا مرتب من را برای نشستن روی منبر بازخواست می‌کنند؟

کدام‌شان در سن من با مرحوم آیه‌ا... در حال استراحت و چای‌خوری عکس دارد؟ مفلس‌ها با عکسِ ایشان هم عکس ندارند! ولی حسادت گوش‌های‌شان را کر کرده و چشم‌های‌شان را کور. عکس با اسطوره پرسپولیس می‌گذارم، می‌گویند پروین هم پیر شده، نمی‌داند با چه اعجوبه‌ای عکس گرفته. اعجوبه عمه‌زاده‌شان است!

به اصرار خلبان، عکس توی کابین هواپیما می‌اندازم، می‌گویند بله دیگر، علت سقوط هواپیمای بعدی هم مشخص شد. فیدل کاسترو را چه می‌گویند؟ او هم لابد جنس ناجور توی سیگارش ریخته‌ایم که با ما عکس گرفته. حالا هم می‌خواهند منبر پیامبر را سیاسی کنند. انگار عمامه از سر پدرشان برداشته ام و گذاشته ام روی سرم که این‌قدر آتش گرفته اند.

این‌ها اگر می‌دانستند در طی یک روز چند بار از من عکس گرفته می‌شود و چه سردردهایی که بابت آن نگرفتم، هیچ‌گاه این‌قدر هجمه نمی‌آوردند. هیچ‌کدام‌شان تاب این را ندارند از همه شئونات زندگی‌شان عکس گرفته شود. من اما سعه‌صدر را از پدر آموخته ام. مثلا امروز صبح که به عنوان مهمان ویژه به تئاتر تِرَن دعوت بودم، پس از تئاتر پیشنهاد بازیگران عزیزش، از جمله آقای جعفری را برای عکس یادگاری، کریمانه پذیرفتم.

بعد از آن با علی ضیا در رستوران علی منصوریان هم‌سفره شدم و در کنار خسرو حیدری و امید ابراهیمی پیتزا میل کردیم و البته قرار گذاشتیم وسط غذا خوردن از من عکس نگیرند و بگذارند بعد از غذا. کمی سنگین بودم ولی درست نبود دعوت تیم هنرمندان را برای دیدن مسابقه‌شان و البته اندکی پا به توپ شدن نپذیرم. آن‌جا هم چندتا سلفی و عکس یادگاری زیر آن آفتاب طاقت‌فرسا. برنامه بعدی بازدید از اردوی تیم ملی ووشوی زیر ۲۳ سال بود که البته به علت ترافیک کمی دیر رسیدیم اما راننده‌ی پدر همیشه مسیرهایی می‌داند که ما را بیش از این بابت تأخیر خجالت‌زده نکند.

باز با این حال توی ترافیک هم عده‌ای تا کمر از ماشین بیرون می‌آمدند تا بتوانند با موبایل عکسی از بنده بیندارند. چقدر به پدر گفتم شیشه‌های این ماشین را هم دودی کن! بگذریم. بازدید خوبی بود و امکانات کافی هم داشتند. بدنم این ورزش‌های سنگین را یاری نمی‌کند ولی چندتا فن دفاع شخصی یاد گرفتم. اما بعد از خداحافظی مسأله‌ای کام‌مان را تلخ کرد که باز هم مربوط به عکاسی می‌شد.

آن ملی‌پوشی که میان تمرین خواست دور از چشم مربی با من سلفی بگیرد، توسط مسئول اردو تنبیه شد. داشتیم سمت منزل بازمی‌گشتیم که به راننده گفتم شب‌جمعه‌ای، برویم هیأت کربلایی بنی‌فاطمه و تبرّکاً فیضی ببریم. مهدی رحمتی و سیاوش خیرابی هم آن‌جا بودند. بعد از هیأت هم در معیّت اکبر عبدی، باز هم لطف عکاس‌ها شامل حالم شد.

روز پُرعکسی بود ولی مگر این ابله‌ها دردهای پنهان من را می‌فهمند؟ همین یک ساعت پیش که آمدم سر بر بالین بگذارم، باز مثل این چند هفته اخیر، صدای چیک‌چیک عکس مغزم را به هم ریخت. حتی اگر با وجود این صداهای تو سر، خوابم ببرد، باز خواب عکس انداختن می‌بینم. این بی اصل‌ونسب‌ها نمی‌فهمند این که نتوانی یک لحظه برای خودت باشی، این که حس کنی کسانی مثل جواسیس، هر کارَت را توی قابی ثبت می‌کنند، این که نوه‌زاده امام باشی یعنی چه. اما بگذار بگویند. به قول پدر جان:

برود هر که دلش خواست شکایت بکند

شهر باید به من و دولتم عادت بکند