چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟

چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ به‌خدا من مریض نیستم. تو هم باورم نمی‌کنی؟ زهره یادته دو ماه پیش به‌ت اس دادم که از خاله‌ت بپرسی تو داروخونه‌ش قرص لاغری چی داره؟ اصن همه چی از همون روزا شروع شد. خب من به خدا رامین‌و خیلی دوست دارم. از وقتی باهاش نامزد کردم، دوست داشتم دلخواه‌ترین زن زندگی‌ش باشم. خب من از قیافه چیزی کم‌تر از بقیه ندارم. خوشگلم. ولی خب این چربیای لعنتی، این هیکل نافُرم چی...؟ دو ماه‌ونیم وقت داشتم تا عروسی. هروقت با رامین تو خیابون راه می‌رفتم حس می‌کردم همه‌ش چشمش به دخترای لاغره. اصن چندبار خودش به‌م گفت از آدمای چاق بدش میاد. می‌گفت یه هم‌کار زن داشته که اندازه مردا غذا می‌خورده یا اون دختره رو برام تعریف کرد که اونقدر چاق و تنبل بود که تو دانشگاه از دم در تا دانشکده‌شون آژانس می‌گرفت. مرتب خودم‌و تو آینه نگاه می‌کردم. پهلوهام، پاهام، وااای چربی به‌شون زار می‌زد. یه جایی خونده بودم وزن کم ربطی به چربی نداره. آدمای لاغرم می‌تونن چربی داشته باشن. باید لاغر می‌شدم. من باید با خوش‌فرم‌ترین هیکل ممکن می‌رفتم خونه رامین. تو اون دوماه، نصف پیجایی که تو اینستا فالو کرده بودم شده بود پیج لاغری و فیتنِس. از عطاری سر کوچه شروع کردم. رفتم ازش بپرسم برای لاغری چه توصیه‌هایی داره که کلی سبزی و تخم و عرق خریدم و آوردم خونه. ولی من احتیاج به سرعت داشتم. این داروهای طبیعی چند ماه طول می‌کشید اثر کنه. تبلیغای ماهواره، فیلمای تلگرام، هر کدوم یه رنگ قرص و محلول معرفی می‌کردن. کاش مامان به‌م پول خریدشونو نمی‌داد. کاش نمی‌رسیدن دستم. وای زهره روزی سه نوبت قرص خوردم. یک ماه! ولی انگار نه انگار. با ادمین یکی از این پیجای لاغری حرف زدم. گفت تو استعداد لاغری نداری. بعضیا حتی آب که می‌خورن چاق می‌شن. راست می‌گفت. دیگه از آب خوردنم می‌ترسیدم. رفتم ایروبیک. رفتم که به این قرصا معتاد نشم. ولی زهره، تو باشگاه هرکیو می‌دیدم هیکلش فیت بود. بعد سه جلسه دیگه خجالت کشیدم برم با اون هیکل ضایعم. زهره داشتم دیوونه می‌شدم. یادته یه بار رفتیم بیرون معجون خوردیم به یه بهانه‌ای زود برگشتم خونه؟ زهره من‌و ببخش. برگشتم که بالا بیارم. یه عالمه چوب بستنی تو کیفمه. نگاه کن! تنها راهش همین بود. من که با آب چاق می‌شم، باید هرچی می‌خوردم بالا می‌آوردم. با قرص، با چوب بستنی، با عق زدن... لعنت به این لاغری... اون‌قد ضعیف شده بودم که چندبار نزدیک بود سرم گیج بره و جلوی محسن بخورم زمین. تا همین هفته پیش که سرما زد و مریضم کرد. بدنم توان نداشت. دیروز محسن و مامانش‌اینا اومدن خونه‌مون عیادت. خواستم از جام بلند شم تا نشون بدم که خوبم و چیزیم نیست که یهو سرم گیج رفت و دیگه نفهمیدم چی شد. زهره حالا با این بادمجونی که زیر چشمم دراومده چجوری هفته دیگه بشینم سر سفره عقد؟ می‌خوام دق کنم آبجی...