ویرگول
ورودثبت نام
محمد ملکی
محمد ملکیهدهدِ ترک آشیان گفته ... در جست و جوی سیمرغ
محمد ملکی
محمد ملکی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

بِه نام او ، بِه یاد او وَ برای او

صادقم ، تمام تلاشم اینه که صادق باشم

با خودم ، با روح نا آرومم ، با دنیا ، صحبت از روح نا آرومم شد ، از همینجا شروع میکنم ، جایی که از همون سال های دوران چهارده سالگی یواش یواش صدای پچ پچ هاش رو در گوشم می شنیدم

الان تقریباً روی لبه صخره بلند سی سالگی وایستادم ، آروم و محتاط پاهام رو از لبه پرتگاه آویزون می کنم ، و برای اولین بار با تمام وجودم فریاد میزنم ، بر خلاف سه دهه سکوت

حرف هایی دارم برای گفتن که اگر گوشی نبود هم می گویم و حرف هایی دارم برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند(سرود آفرينش)


نوجوونی من با انبوهی از تروما های تلمبار شده و رو به ازدیاد، به ارث رسیده از پدر و مادر ، از جامعه و از شرایط ،از محیط ناآروووم سپری شد :

ترومای از دست دادن عزیزان بعد از تصادف دایی پزشکم در سن سی سالگی و تنها شدن دختر شش ساله اش همبازی بچگی هایم و دور شدن از اون ها .

ترومای فشار اقتصادی خانوادهمون و ثروت سایر فرزندان همکار های پدرت

ترومای غربت و تنهایی ، دوری از خانواده و طرحواره رها شدگی و محرومیت اجتماعی و هیجانی

فشار این قٌده سرطانی بدخیم تو سرم ، فشار یک عده سر درگم بی هدف ، بدون ایدئولوژی و فکر ، بی رویا برای اینکه مسیر احمقانه گوسفند وارشون (مدرسه => دانشگاه=>سربازی=> کار=>کار=>کار( که نه یه جوری خود سوختن انگار)=> مرگ )

حتی آجر هم دلش میخواهد چیزی باشه ، همین شد که ارگ بم بوجود اومد ، بعضی ها از آجر کمتر هستند یعنی حتی فکر پرواز به سرشون خطور نکرده(درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است)

مگه چند بار فرصت زندگی بهتون داده شده ، چند بار دیگه داده میشه

احتمال زنده شدن و زندگی کردن تو با دقت بسیار خوبی نزدیک به صفره ، نزدیک ترین جای ممکن ، ولی زنده ای

نه تنها زنده ای بیست اثر انگشت داری که نه تنها با همدیگه یکی نیستند با هیچ کس دیگه از از اولین آدم یکی نبوده و احتمالا تا آخرین آدم یکی نخواهد شد

دو قرنیه چشم داری که اونا هم تابع همین قانون هستند

DNA مختص خودت رو داری

مگه میشه این همه رو فهمید و بعد بگی هیچ هدفی از خلقت من ، تو این لحظه تو این نقطه از دنیا نبوده ؟؟؟

بر میگردم به نوجوونی ، سر بسته میگم ، اینطور شد که وقتی به منابع ترشح دوپامین می رسیدم ، البته که از فشار های روحی و فکر و خیال هام فرار می کردم و بهش پناه می آوردم

فقط یک خط قرمز وجود داشت : هیچ وقت به کسی آسیب نرسونم ، چه روحی چه چسمی ، خودم بالاخره یجوری با خودم تسویه حساب می کردم.

میگن اکثر کسایی که تو بزرگسالی دائم الخمر میشن ، اولین بار تو نوجونی شراب رو تجربه کردن

عادت کردند برای فرار از مشکلات ، به ترشح دوپامین پناه ببرند ، مواد مخدر و الکل چهره عمومی مقبولی ندارند

ولی فیلم ممنوعه و قلقلک های بلوغ، بازی کامپیوتری ، ارتباط اجتماعی مجازی با گوشی ، حتی کار و تحصیل افراطی و بی هدف(فرار رو به جلو) کسی اینا رو بد نمیدونه در حالی که دقیقا همون ماده رو تو مغزت ترشح میکنه ، ساده بگم معتادت میکنه

تمام مدت فرار میکردم ، بی حس میشدم و صدای تو دلم که دنبال این بود که من رو این سیاره وسط منظومه ناکجا آباد خورشیدی تو دهه هزار و سیصدم هجری خورشیدی چه غلطی میکنم وسط اینهمه بلاتکلیف، که بد تر از من نمیدونن چه غلطی می کنند و حتی جرآت پرسیدن این سوال رو به خودشون نمی دهند ، چون جواب دادن بهش هزینه داره ، بهای سنگین ...

هرکاری میخواهی بکنی بکن ولی نه فایده نداره ؛

بالاخره یک روزی یک کنج خلوتی تو سفر یا وسط جمع دوستات یا شایدم چند ثانیه قبل از تموم شدن یگانه فرصتت بر میگرده و به قول جیم کری یک جایی به بعد روح به جسم میگه لعنت بهت ، نمی خواهم این چیزی که ساختی باشم

کافیه یکم با خودت خلوت کنی ، چند دقیقه تنهایی یه جای خلوت بدون هیچ مزاحمی بخصوص گوشی؛ به دور از دسترس همه ، بذاری مغزت ، روحت ، قلبت باهات صحبت کنه

من ازش فرار کردم ، میدونی چند وقت ؟

به مدت دوازده سال

الان دارم کاری رو شروع میکنم (جواب سوالی رو پیدا میکنم ) که می تونستم دوازده سال پیش شروع کنم ، خوشحالم که برای تحققش، دوازده سال دیگه صبر نکردم (پائولو کوئلیو)

هدفرشدافسردگیامیدکسب و کار
۹
۲
محمد ملکی
محمد ملکی
هدهدِ ترک آشیان گفته ... در جست و جوی سیمرغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید