روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتیم.روزهایی که در برابرشان دلم میخواهد خودم را بغل کنم و ببرم گوشهای و آرام توی گوشم بگم: نگران نباش، من کنارت هستم، تمام شد.روزهایی که به محض چشم باز کردن تایپ میکردم: «سلام، خوبی؟»و ساعتهای که منتظر جواب پیام میماندم و میگفتم: «شب سختی بوده، حتما هنوز بیدار نشده.»
ترسی که در وجودم بود نه از موشک بود و نه مرگ. ترسم این بود که مبادا دنیا از حضور عزیزانم خالی شود.با همه قوی بودنم این قسمت پاشنه آشیل من است. همان جایی که با تمام قدرتمان، ناگهان میفهمیم چقدر دلمان به بودن آدمها بند است.
ترسم را میدیدم. خودم را بابتش سرزنش و قضاوت نمیکردم، من یک انسانم و انسان بودن یعنی تجربه احساسات انسانی و ترس و نگرانی از طبیعیترین احساسات هستند.
پذیرفتم که خیلی چیزها در کنترل من نیست و نمیتوانم برایشان کاری کنم.پس قسمت قابل کنترل را انتخاب کردم، عشق دادن و همراهی کردن با عزیزانم.بیشتر در آغوششان گرفتم، بیشتر کنار آنها بودم، بیشتر تلفن زدم و بیشتر حرف زدم.و عجیب اینکه همین بیشترهای کوچک، آرامشب بزرگ ساخت.
شاید نتوانیم همه چیز را کنترل کنیم، منتها میتوانیم همان قسمت کوچک قابل کنترل را انتخاب کنیم و روشنایی خلق کنیم.
پری سا غفاری