
شفق با رنگی کدر بر افق پاشیده شده بود. باد، همچون پیامی باستانی، میان گیسوان نقرهای درخت پیچید و با صدایی که بوی خاک بارانخورده میداد، سکوت سنگین دشت را شکست:
«فراموش کردهای… رازی بزرگ را در میان ترسهایت گم کردهای. زندگی، ارثیهی محتوم نیست؛ پاداشی است که تنها به دستان جسور تعلق میگیرد؛ به همانها که جرئت میکنند شاخههای خشکیدهی هراس را در هم بشکنند.»
انسان، سر بر زانوی خستگی نهاد و زیر لب زمزمه کرد: «اما امیدهایم… امیدهایم در سیاهچالهی هراس، غل و زنجیر شدهاند. چگونه برخیزم وقتی هر قدم را پیش از برداشتن، در گودال تردید به خاک میسپارم؟»
درخت با خشخشی آرام، کلمات را از عمق ریشههایش بیرون کشید: «مرگ واقعی، نه در افتادن، که در ایستادن است. آنکه از بیم طوفان ریشه نمیدواند، پیش از تبر، به انجمادِ خویش باخته است. زندگی، نبضِ تپندهی کسی است که در میانهی طوفان، روییدن را انتخاب میکند.»
انسان اندیشناک، چشمانش را به دوردست دوخت: «اما دل… این پارهگوشت لرزان، گاه از بیمِ شکست، چنان منقبض میشود که گویی نبض زمین ایستاده است.»
باد، سبکبال از کنار گوش او گذشت و در حالی که غبار را از رخسار صخرهها میزدود، گفت: «دلی که به زنجیر ترس بسته شود، هر سپیدهدم، تکهای از بودنش را از دست میدهد. تو هر روز کمی از خودت را فرو میریزی.»
سپس درخت، در نجواهایی که شبیه نیایش بود، کلام آخر را بر جان او نشاند: «دلیر باش! انسان شجاع شاید یکبار با مرگ روبهرو شود، اما ترسو، پیش از آنکه خاک او را در بر بگیرد، هزاران بار طعم تلخ نیستی را چشیده است. تماشا کن؛ بسیاری هفتاد سال را “زندگی” میکنند و بسیاری دیگر، تنها هفتاد سال را “تکرار”. زیستن، آفرینشِ مدامِ لحظه است، اما تکرار… تکرار تنها پژواکِ بیجانِ دیروزهاست در تالار خاموش و غبارگرفتهی عادت.»
پیامی از سوی نویسنده
به نامِ آفرینندهی کلمه و سکوت
من، پارمیس پروینی، در لحظاتی که روحم میان ریشههای کهن و تندبادهای نو در نوسان بود، روایت «جنین هفتاد ساله» را از دلِ خاک بیرون کشیدم. این نخستین برگ از مجموعهی «در آستانهی گایا» است؛ دعوتی به تماشای رقصِ دردناک و باشکوهِ هستی در آینهی طبیعت.
زمانی که این کلمات را بر سپیدی کاغذ مینشاندم، لرزشِ دستانِ انسانی را حس میکردم که میان پیلهی امنِ عادت و شکوهِ هولناکِ طوفان، مردد مانده بود. این متن، واگویهی تمامِ آنهایی است که در هراسِ از افتادن، ایستادن را برگزیدهاند، غافل از آنکه انجماد، خود، عمیقترین نوعِ سقوط است.
در بابِ امانتداری و حرمتِ قلم:
این نوشته، پارهای از جان و اندیشهی من است. لذا هرگونه بازنشر، اقتباس یا انتشار آن در هر فضایی، تنها با ذکر نام نویسنده و کسب اجازهی پیشین مجاز است. مشتاقم پیش از آنکه کلماتم در جایی دیگر طنینانداز شوند، از کیفیت و مکانِ نشرِ آنها آگاه شوم تا اطمینان یابم که حرمتِ این «فرزندِ کاغذی» حفظ میگردد.
در آستانهی فردا:
این راه را پایانی نیست. به زودی روایتهای دیگری از این مجموعه منتشر خواهد شد؛ چرا که گایا هنوز هزاران رازِ مگو در آستین دارد.
چشمانتظارِ طنینِ نقدها و نظراتِ ژرفبینانهی شما هستم. بگذارید کلماتم در ذهن شما بازآفرینی شوند؛ چرا که یک داستان، تنها زمانی متولد میشود که در جانی دیگر رسوخ کند.
با احترام و ارادت،
پارمیس پروینی