نوشته های یک سفالگر طبیعتگرد
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

ترک آرزو کردم …

از همان بچگی آدم رویا پردازی بودم و قدرت تخیل بالایی داشتم و از آن مهمتر می توانستم با تصویرسازی به آنچه میخواستم برسم . مثلا در کودکی کوبلن میبافتم یا می دوختم (نمیدونم کدومش درسته !) که تصویر دختری بود که ساز می زد و با تمام قلبم خودم را به جای او تصور میکردم و بعد از دبیرستان با همه محدودیتهایی که خانواده وضع کرده بود توانستم اولین سازم را بخرم و رویایم را محقق کنم .

آرزوهای زیادی اینگونه محقق شدند . تا روزی که نمیدانم چه شد و چه اتفاقی در من افتاد که ناگهان نسبت به همه چیز بی انگیزه و سرد شدم .شاید برای مشکلات زیاد و شاید برای دوستی های ناسالم و آسیب زننده و شاید هم به خاطر نرسیدن به بعضی خواسته هایم خیلی دلسرد و بی انگیزه شدم و دیگر رویاها برایم هیجان انگیز نبودند . سازهایم را گذاشتم برای فروش و حتی من که عاشق سفر کردن بودم ، ماهها یک سفر درست حسابی نرفتم . گویی روحم به جزیره ای متروک در بی نهایت اقیانوس آرام تبعید شد و دیگر آدم سابق نبودم . نه دلگرم به عشق و عاشقی میشدم و نه رویاها محرک تلاش برایم بودند .

افسرده نبودم اتفاقا آرام و شاد بودم و زمانی که رویا نداشتم اصلا احساس پوچی نمی کردم . یک آدمی بودم که در بطن زندگی که نمیداند که تمام می شود واقعا دارد حیات را درک می کند . با واقعیتها بیشتر درگیر شدم . انگار دستی از غیب آمد و پرده ها را از جلوی چشمم باز کرد و مرا با حقایق رو در رو کرد . دنیا دیگر دنیای کودکانه سالهای پیش نبود . کسی که در خیالم با او ازدواج میکردم مرا رها کرد و دوستانی که اکیپ خیالی روزهای بازنشستگیم بودند رفتند پی کارشان و من ماندم و حقایقی که از رویارویی با آنها فرار می کردم .

یکی پس از دیگری با حقیقت ها روبرو شدم .با حقیقت تنهایی ، با مهاجرت عزیزانم ، تغییر مسیر شغلی ، بیماری عزیزانم و حتی مرگهای پیاپی … همه اینها باعث شد من بیدار شوم و بفهمم زندگی آن خیالهای کودکانه نیست ؛ هرچند که هنوز هم دلم میخواهد به همان روزهای بی خبری برگردم و رنج نکشم ؛ اما حقیقت جور دیگری رقم خورد و وقتی چشمت به حقیقت باز می شود آن چشم هرگز کور نخواهد شد .

هنوز خود جدیدم را که مثل قبل وراج و گرم و خوشبین نیست نمیشناسم . خود جدیدم حال و حوصله معاشرت ندارد و در خلوت خودش بهترین حال را تجربه می کند . حقیقت این است که احتیاجم به غیر خودم کم شده ؛ کم میخورم و به کم قانعم . دنبال کسب ثروت نیستم و درآمدم را با خرجم جور میکنم .

با تارهای سپید زیاد لابلای موهام کنار آمدم و دیگر رنگشان نمی کنم . وقت خودم را در باشگاه و آرایشگاه هدر نمی دهم ولی حواسم به غذا و خوابم هست . مراقب عزیزانم هستم و زیاد سفر نمیروم . انگار روحم احساس نیاز ندارد که با سفر آرامش پیدا کند . در تنهایی خوشم و جهان را در روحم حس می کنم .

دیگر به دنبال یار و عشق و این چیزها نیستم . همه چیز رنگ و بوی دیگری پیدا کرده ؛ گاهی دلم رفاقتهای ناب میخواهد و آدمهایی که دنیاطلب و خودخواه و حوصله سر بر نباشند و بتوانم دقایقی در کنارشان چایی بنوشم و بعد دوباره برگردم به تنهایی شیرین خودم .

هنوز حامی و دلسوز دیگران هستم اما مثل قبل خودم را فدای کسی یا هدفی نمی کنم . مراقب خودم هستم که در روابط اشتباه حیف و هدر نشوم و بیهوده رویاپردازی نمی کنم . راحت نه می گویم و بعضی روزها اصلا حتی گوشیم را باز نمی کنم . آرامش این روزهایم رنگ و بوی جوانی ندارد . شاید شور و هیجانم دوباره برگردد و شاید هم این آدم عمیق و آرام و پرحوصله موهایش را در تلاطمهای روزگار سپید کرده که به آرامش رسیده …

گاهی دلم میخواهد به کوهستان بروم و روزها آنجا بمانم و با طبیعت تنها باشم . هنوز چهل ساله نشدم اما شاید اینها همه از خاصیتهای دهه جدید زندگی باشد. نمیدانم …

هرچه هست میدانم که این شعر را زندگی کرده ام :

ترک آرزو کردم ، رنج هستی آسان شد

من دهه شصتیم؛ لیسانسم مهندسی کامپیوتره ،۵ سال فریلنسر بودم و ۱۰ سال کارمند و ۵ساله که سفالگرم. اینجا میخوام راحت و بی نقاب بنویسم؛ پیج اینستام: parnian.ceramic
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید