قصه روژان

یه دختر جدید میاد باشگاه ، روز اول کنارم رو تردمیل بود فکر کردم پسره … یواشکی نگاهش کردم موهاش سه سانتی، ابروهاش برنداشته ، صورت زمخت و بی آرایش و یه لباس گشاد تنش بود.

پیش خودم گفتم لابد ترنسه!

امروز بالاخره باهم دوست شدیم . کنار هم ورزش میکردیم و حرف می زدیم .


گفت من هر روز این ساعت میام . گفتم چرا آخر وقت؟ گفت سرکار میرم . از چهار صبح پا میشم میرم تا عصر سرکارم . محیط کارش صنعتی بود، راهش دور ! پرسیدم چرا هر روز میای ورزش ؟

گفت من ورزشکار حرفه ای هستم ! گفتم آفرین چه ورزشی ؟ گفت : فوتبال! چشمام برق زد 😍

با بغض گفت : مجبور بودم برم سرکار تا بتونم فوتبالو ادامه بدم ⚽️ محیط کارشو دوست نداشت ولی میره که پول جمع کنه برای ادامه فوتبالش

اخر سر ایستاد کمک منشی که درا رو‌ قفل کنه

اسمش روژان بود ، یه دختر قوی و با اراده و خیلی خیلی خاکی و مهربون💚

دیدم هر آدمی قصه ای داره ، دردی داره ، زندگیش پر از قصه است کاش میشد قضاوت نمی کردیم، بدون فهمیدن درد دل آدمها راجع بهشون نظر نمی دادیم .

روژان رو‌که دیدم یاد ده سال پیشِ خودم افتادم که با خودم‌عهد کردم تا سی و پنج سالگی بار خودمو‌ببندم .

شبانه روز زحمت کشیدم و امروزمو‌ ساختم . که بتونم از نتیجه زحماتم لذت ببرم و مسیر آرزوهام رو پر قدرت ادامه بدم .

چقدر قشنگه دیدن آدمهایی که با اراده می جنگن برای هدفهاشون …

بهش گفتم موفق باشی ، از ته دلم گفتم🤍

خندید چقدر هم خنده ش قشنگ بود 😉