آن موقع که دلار ۹ تومان بود.

بلی این نوشته را آن موقع که دلار ۹ تومان بود نوشتم.

بگذارید از توصیف این مکانی که در آن نشسته ام برایتان شروع کنم ، این آشپزخانه خانه مان . اوپن است و یک میز ناهار خوری سفید رنگ در وسط آن قرار گرفته است . روی تخته چوبی اش که با رنگ سفید پوشیده شده طرح هایی از انواع اقسام میوه ها به چشم می آید ، یک پرتقال درشت که از وسط نصف شده است و از فرط آبدار بودن گویی همین حالاست که بترکد و پر و پاچه مان را نوچ کند . پشت سرش از روی یک لیوان که آن هم احتمالا پر از آب پرتقال است یک خوشه انگور سبز رنگ آویزان شده و روی چند تا موز که روی هم تلنبار شده اند سایه می اندازد . سیب هایی هم آنچنان سرخ که پای ثابت هر نقش و نگاری از میوه‌جات است نیز کنار دست پرتقال ها خود نمایی می کند . پایین تر از همه آن ها هم که با سایه پردازی گویا روی سطحی قرار گرفته شده اند با یک فونت درشت شبیه همان فونت های تبلیغ آبمیوه که توی تلویزیون پر است به انگلیسی توصیه شده است که Enjoy your life ! و چند قطره رنگارنگ از اطرافش پرتاب شده که تیپیکال ترین نماد طراوت و سرزندگی در همه نوع طراحی مدرن به حساب می آید . این تخته بیضوی روی چهار تا پایه سفید آهنی استوار شده است و اطراف آن را چهارتا صندلی آّهنی سفید دیگر به همان سبک و سیاق که معمول صندلی های آشپزخانه باشد ، گرفته اند . به حق است اگر بخواهم از صندلی ها چیزی بگویم که حقیقتا همه عمر با وجود نقش بسیار مهم و اساسی ای که داشته اند عموما مورد غفلت واقع شده اند . خود بدنه صندلی ها که اکنون دیگر عمرشان به حداقل ۱۵ سال می رسید جا به جا اثر ترک ها و رنگ پریدگی هایی دیده می شد که رنگ سفید را زخمی کرده و رنگ خاکستری آشنای آهن را به نظر می آورد . به عنوان پشتی صندلی چهارتا میله را آمده اند و مثل لاک حلزون خم داده و به یکدیگر جوش داده اند که مثلا طرحی داشته باشد و از آن سادگی بی روحش بکاهد . نشیمینگاه صندلی ها یک تخته سفت دایروی بود که روی آن پارچه ای کشیده بودند و بین پارچه و تخته را لایه نازکی از فوم پر کرده بود که اگر مدت زمانی بیشتر از آنچه که لازم برای صرف یکی از وعده های غذایی است روی آن بنشینی ، حالت خود را از دست داده و با زمین سفت و پر از ناهمواری نئوپان زیرش تفاوتی نمی کرد و میتوانستی به راحتی جای یک پیچ و مهره را که برای متصل کردن تخته به بدنه صندلی بود کاملا حس کنی . نکته غم انگیز تر آن که روی روکش پارچه ای لایه ای نایلون کشیده شده بود که خدای ناکرده پارچه رویی کثیف نشود و این بود که عرق می کردی و هر از چندی میبایست تکانی به نشیمن بدهی که هوایی بخورد و دچار زخم بستر نشوی . آری الان من روی همین صندلی نشسته ام و لپ تاپ ثینک پد ام را روی همین میز گذاشته ام و در حال نوشتن این متن ام . شاید بپرسی خوب اصلا که چه ؟ جوابی ندارم . من یک دانشجو در گرم ترین تابستان ده سال اخیر با بدترین وضعیت اقتصادی ممکن در این مملکت نشسته ام و دارم محیط اطرافم را توصیف می کنم و تو چه انتظاری از من داری ؟ مگر کاری به کار دیگران دارم ؟ حتی با این وضع نا‌امیدی کاری به کار خودم هم ندارم لیک اگر انسان تصمیم بگیری می بودم ، مطمئنا برای سرانجام بخشیدن به این زندگی تصمیم محکم تری میگرفتم . چه کنم که آن هم از توانم خارج است . بگذریم ، این کابل های شارژر و موس هم بسیار دست و پاگیرند .کابل کت و کلفتی از گوشه بالا سمت راست لپتاپ خارج شده که به یک آداپتور چینی می رسد که از بازار رضای خیابان ولیعصر بعد از آن که به دلیل نوسانات برق ، سوخت به قیمت اصل خریده ام . مشخصا چینی است چون به قدری داغ می کند که کافی است کف دستت را نزدیک آن ببری ، به راحتی میتوانی بفهمی که به قدری داغ است که جرئت نکنی با آن تماس فیزیکی برقرار کنی . خدا بیامرز شارژر اصل لپتاپم کجا انقدر داغ می کرد ؟ سیم موس هم که به سوکت پایینی آن متصل شده است هم از فرط فرسودگی در محل اتصال آن با سوکت یو اس بی می توان رنگ مسی سیم را به راحتی تشخیص داد ، هر از چندگاهی قطع می شود و به ناگاه می بینی که نشانگر موس یکجا خشکش زده و به فرمان تو عمل نمی کند و برای اینکه دوباره وصلش کنی بایستی سوکت اش را به سمت پایین سمت چپ اندکی فشار بدهی و این صدای آشنای نوتیفیکشن ویندوز است که هر گاه دستگاه جدیدی به آن متصل شود به گوش می رسد . به گمانم دیگر وقتش رسیده که یکی از این موس های بلوتوث بخرم . امروز نمره درس طراحی مبدل های حرارتی بالاخره وارد پرتال شد که منت خدای را عز و جل این درس را هم پاس کردم و دیگر نیازی نیست که هیچ گونه تماسی با استاد مربوطه برقرار کنم ، چه آن که اگر بر فرض هم این درس را می افتادم هرگز نمی توانستم ،آنگونه که می توانند ، وارد دیالوگ با استاد محترم شوم و تقاضای پاس شدن درس را داشته باشم . واقعیت امر اصلا این کار در توان من نیست . هیچ وقت نتوانسته ام حتی یک نیم نمره از هیچ استادی به هیچ بهانه ای ، مگر آنکه اعتراض به تصحیح بوده باشد ، بگیرم . نتوانسته ام و با خودم در این باب یک سری بهانه فلسفی جور کرده ام که مثلا

هر آن کو گشت پرورده به زیر دامن خذلان گریبان گیر او ناید دمی توفیق ربانی

و از این جور بهانه ها که مخصوص این دسته از آدم هاست که از دست کم و کاست های زندگی معمول اجتماعی خود به سمت فلسفه و اخلاق و این چنین مفاهیم انتزاعی پناه می برند .

از این مرداد ماه می بایست به کارآموزی بروم که خوشبختانه ۳۵ ساعت اش را در طول ترم همان موقع که عقلم سر جای خودش نبود در کارخانه ای حوالی گرم‌دره گذراندم . راستی این خراب شده ای که من در آن مثلا دانشجو هستم دو تا کارآموزی دارد که کارآموزی اول آن صفر واحد و پیشنیاز کارآموزی دوم یک واحدی است . و با این حال دوستش دارم و گمان می کنم ، البته پیش خودمان بماند ، که یک عشق مازوخیستی میان ما در جریان است . اصلا بیخیال که چرا میگویم آن موقع که عقلم سر جایش نبود ، مگر الآن سر جایش برگشته ؟ گفته بودم همواره زندگی من میان دو عشق زمینی و مادی معنا پیدا می کند و هر آنچه غیر از این باشد همه پوچ است . در واقع تایم لاین زندگی من خط پیوسته ای از فطرت بوده که هر از چندی سبکی خراسانی یا عراقی و یا هندی آن وسط ها گل کرده اند که بدون استثنا بعد هرکدام یک مکتب وقوق و واسوخت هم بلافاصله همراهی شان کرده اند که در نهایت :

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است راه صد بادیه درد بریدیم بس است

داشتم می گفتم که مگر عقلم سر جایش برگشته ؟

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس

آری من دانشجویی بی هیچ امیدی به هیچ آینده ای بدون آن نرگس فتان در این بلبشوی دلار نه هزار تومانی نشسته ام پای لپ تاپ و این ها را تایپ می کنم چه کار به تو و یا هر کس دیگری دارم ؟ بگذار بنویسم بلکه زمان بگذرد .

ترمه
ترمه