دستانم را جدا دفن کنید .

همین الان نگاهم به دست راستم افتاد . هیچ وقت تا به حال نگاهش نکرده بودم . فقط همیشه وجودش را در گوشه ای از کادر دیده ام حس می کرده ام . خیلی زیباست ، خیلی معصوم ، خطوط نازک و ظریف اش را ، گرادیانتی از سرخ و سپید و صورتی کف دستم ، رنگ سرمه ای سیاهرگ هایی که در محل بند انگشتان به سختی دیده میشود . مویی که روی دستم روییده است هر چقدر که از انگشت شست به سمت انگشت کوچک میروی ، ضخیم تر و پر پشت تر میشود ، هر کدام به سمتی تاب برداشته تو گویی ضربه های قلم نقاشی امپرسیونیستی است...

حیف این همه زیبایی که همه عمر از آن غافل بودم ، حیف که هر روز پیر تر شده ، چروک میخورد و در نهایت می پوسد و با این موجو پلید و زشتی که من ام در یک گور تنگ و نمور دفن می شود .

در آخر تنها از این می ترسم که شرمنده دستانم باشم ، این موجودات معصومی که توسط یک ذهن مریض به کثافت کشیده شدند .