زلزله-خوابگاه-آسانسور

گفتن از زلزله نیازی به مقدمه نداره ... اونم اگه قرار باشه از زلزله تهران صحبت بکنی

دیروز پریروز تهران زلزله اومد . من و سینا و محمد تو اتاق نشسته بودیم و داشتیم درباره مسائل دانشگاه تعمق می کردیم که به ناگاه دیدم سینا که روی تخت طبقه بالا نشسته بود داره به طرز غیر معمولی نوسان می کنه ، رسما اتاق داشت تکون میخورد و از اونجایی که به جای لامپ یا لوستر تو اتاق مهتابی گذاشتن با یکم تاخیر دوزاری مون افتاد که گویا زلزله شده ! دویدم سمت پنجره که دیدم ملت همه ریختن از خونه هاشون بیرون ، تو کوچه جمع شدن من هم کاپشنم و موبایلم رو برداشتم اومدم تو حیاط خوابگاه که حقیقتا جا برای سوزن انداختن نبود ... همه ملت از چهارتا ساختمون با انواع اقسام پوشش های غیر قابل وصف تیپیک خوابگاه جمع شده بودن تو یه گله جا دیگه وارد جزئیات نشم که بعضی دانشجویان جان بر کف هم قابل مشاهده بودن که کتاب زیربغل زده بودن و سری به نشانه افسوس تکون میدادن و نگاهی تحقیر آمیز به ما مینداختن و میرفتن سمت سالن مطالعه . چنان هیاهویی به پا بود که نگو یکی زنگ زده بود شهرستان و میگفت حالم خوبه ، اون یکی داشت تعریف می کرد که چطور شب قبل خواب دیده که داره میره سمت یه نور ته یه تونل ، یکی دیگه با کلی ذوق و آب و تاب می گفت که چطور در عرض سی ثانیه رزرو غذای هفته بعدش رو کنسل کرده اصلا یه وضعی بود ... خلاصه بعد از یکی دو ساعت که آب ها از آسیاب افتاد و علی هم به ما اضافه شد و از اونجایی که جو ایجاب می کرد که شب رو زیر یه سقف نگذرونیم ما هم تصمیم گرفتیم بند و بساط مون رو جمع کنیم و بریم دانشگاه و یا حداقل تا صبح تو خیابون ها بگردیم ... خواستیم که برگردیم اتاق تا من سبزی پلو با قزل آلا م رو که از شام مونده بود بردارم ، سینا لپتاپش رو و علی هم یه نایلون فندق و چهارتا چسب زخم که واسه روز مبادا نگه داشته بودشون به عنوان غذای خشک و کمک های اولیه . به آسانسور که رسیدیم ، دیدیم به طرز عجیبی اسانسور همون همکفه و دیگه لازم نیست منتظرش بمونیم که بیاد پایین ، وسوسه انگیز بود . طبقه دوم یه حالت سهل ممتنعی داره که آدم نمیدونه با پله بره یا صبر کنه که آسانسور برسه پایینه و بعد با آسانسور بره بالا . خلاصه شرایط سختی بود ، تو یه دوراهی اخلاقی عجیبی گیر کرده بودیم یکی مون گفت (این شخص خواسته که نامش محفوظ بمونه) حقیقتا حسش نیست بیاید با همین آسانسور بریم ... نفر دوم جواب داد : اولا که این آسانسور فقط دو نفر رو بالا میبره دوما هم که من اگه فقط یه چیز از زلزله بدونم اونم اینه که میگن موقع زلزله از آسانسور استفاده نکنید ... نفر اول دوباره گفت : ای بابا این سوسول بازی ها چیه ، این که اصلا زلزله به حساب نمیاد هیچیش نشده بابا... نفر سوم جواب داد که : یک درصد احتمال بده تو این حین که ما داریم این دو طبقه رو بالا میریم یهو یه پس لرزه ای چیزی بیاد اون موقع بهشون حق میدم اگه که تو اخبار بگن که « در این زلزله که باعث تخریب خوابگاه دانشگاه امیرکبیر شد دها دانشجو کشته و سه نفر به هلاکت رسیدند ... » خلاصه که به این نتیجه رسیدیم که از پله ها بریم بالا ، اون دوستی که قبلا با نام محمد ازش یاد کرده بودم همچنان تو اتاق نشسته بود و مثل همیشه داشت از کدش ران می گرفت ... از ما اصرار و از اون انکار و گوشش به کل بدهکار نبود ، من هم طبق مرام و طریق اهل معرفت وصیت نامه ای شفاهی ازش گرفتم و سه نفری از اون ساختمون نفرین شده و مرگبار زدیم به چاک . این قسمت اولش بود و شاید اگه حسش بود قسمت دوم و سوم که میریم زمین چمن دانشگاه و صحنه های دیدنی توی صحن دانشگاه و ghetto توی مسجد و صف شلوغ پمپ بنزین وصال و غیره و غیره رو بنویسم .