نحوه برخورد منطقی با جبر حاکم بر زندگی به کمک گزاره های منطقی و ادب و فرهنگ کهن پارسی

این چند ساله به قدری از هرچی که بدم میومد ، سرم اومد که دیگه تصمیم گرفتم از چیزایی بدم بیاد که خوشم میاد ازشون ... ممکنه یکم گنگ به نظر برسه بذارید این ایده رو تشریح کنم :

خوب شما از موضوع a بدتون میاد ،‌ درست ؟

1 طبیعتا این موضوع a قراره سرتون بیاد .

2 شما و من و کلا هر موجود زنده ای دوست داره چیزی سرش بیاد که ازش خوشش بیاد .

3 و شما از موضوع b خوشتون میاد .

4 به صورت ناخود آگاه Goto 2 .

5 از اونجایی که فرض شماره دو یک فرض کاملا گلوباله پس همواره درسته .

6 پس نتیجه ای که میگیریم اینه که برای این که موضوع b سرتون بیاد باید ازش بدتون بیاد

7 به بیان دیگه باید از چیزی که خوشتون میاد ، بدتون بیاد !

8 از اونجایی که این استیتمنت دچار پارادوکس منطقیه ، تنها حالت ممکن و زندگی پذیر اینه که از چیزی که بدتون میاد و بعد ها حتما سرتون میاد ، خوشتون بیاد !

9 فی الواقع از اونجایی که چیزی که بدتون میاد گزاره ای معادل با چیزی که سرتون میاد هست ، و چون به این نتیجه رسیدیم که باید از چیزی که بدتون میاد خوشتون بیاد ، پس منطقا خواهیم داشت که از چیزی که سرتون میاد باید خوشتون بیاد !

این بود نحوه برخورد منطقی با جبر حاکم بر زندگی به کمک گزاره های منطقی و ادب و فرهنگ کهن پارسی !

آریایی نیستی اگه شیر نکنی !