
طبق روال هر روز راس ۶ صبح کمی مانده به روشنایی روز ،با صدای زنگ ساعت رومیزی مثل کسی که همون لحظه جِن دیده باشه ، چشمهاش رو باز میکنه.
چند ثانیهی کوتاه همونطور که دراز کشیده نگاهش رو میچرخونه و موقعیتش رو بررسی میکنه: « خب اینجا اتاقمه، این تختمه و من الان توی خونهام هستم.»
…وقت فکر کردن تموم شد.
سریع از تخت پایین میاد ، پتو و بالش رو مرتب میکنه، به سرویس بهداشتی میره، با صابون مخصوصش صورتش رو میشوره، مقدار زیادی خمیر دندونِ حاوی سفیدکننده رو روی مسواک میزنه و با فشار و سرعت هرچه تمام تر دندونهاش رو میشوره.
روی توالت فرنگی میشینه و حالا باز وقت داره کمی به کل روز پیش رو فکر کنه :
«قراره به چه کسانی زنگ بزنه، چه کارهایی برای انجام داره و قراره چندخط مطالعهی روزانهی مثلا مفید داشته باشه .»
وقت فکر کردن تمام شد.
یعنی امروز جهان به چه سمتی میره !؟
مرور اخبار لازمه ؛ ممکنه از شب گذشته تا الان اتفاق مهمی توی جهان افتاده باشه که نباید ازش غافل بشه؛
البته به همراه یه صبحونه مشخص طبق هر روز…
یه عدد تخممرغ آبپَز، یه خیار خورد شده، نون سبوسدار ،یه فنجون قهوهی تلخ .
ظاهراً عقربههای ساعت هم عجله دارن.
وقت رفتنه.
کت پشمی نوک مدادیش رو از روی چوب لباسی برمیداره، کفشهای کهنه اما واکسزدهش رو میپوشه و در رو پشت سرش میبنده.
ترافیک، حضور به موقع در محل کار، ساختن روابط مثلا مسالمت آمیز برای حفظ و تقویت موقعیت، تمرین برای شوخطبعی در روابط و حفظ پرستیژ...
راس ساعت خروج از محل کار، ترافیک، خرید مایحتاج …
به خونه میرسه ؛کلید میاندازه و در رو باز میکنه، نزدیک به غروب خورشیده، کلید برق رو میزنه، وسایلش رو سر جای خودشون میذاره ، یه دوش آب گرم، خوردن غذای مونده از شب قبل، مطالعهی پنج صفحه کتاب، مسواک و دوباره رختخواب ، چند دقیقه فکر کردن و خواب!
روزها، ماهها و شاید سالها، بدون کمی توقف و شاید کمی استراحت ؛ زیستن معلق بین زندگی واقعی و توهم زندگی کردن!
و در نهایت در آغوش گرفتن مرگ.