ویرگول
ورودثبت نام
پِدِند
پِدِنددانش‌جو، سردرگم، بی در کجا. | پدند نام گلی کوهی در گویش خراسان جنوبی‌ست.
پِدِند
پِدِند
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

در سوگ مکان‌ها و خاطره‌ها

سال قبل، در یکی از جلساتی که در کافه فلسطین برگزار شد، خانم فرحات که خودش تجربه جنگ تموز و طوفان را داشته، از اهمیت مکان‌ها و معماری در خاطره جمعی انسان‌ها سخن گفت. تعریف کرد که چطور مردم در ضاحیه برای درختی که جلوی دفتر سید بوده و از بین رفته دل سوزانده‌اند و چطور سعی کرده‌اند در بازسازی خانه‌ها و محلات همان شکل و شمایل پیشین را حفظ کنند و در جنگ اخیر حواسشان بوده که اگر قرار است خانه‌هایشان خراب شود حداقل آلبوم‌ها و خاطراتشان را با خودشان ببرند. طبیعی‌ست که آدمی به محل‌ها دل ببندد. حتی من که تا به حال از هزار کیلومتری لبنان و فلسطین رد نشده‌ام، قلبم با دیدن مساجد ویران جبالیا و الزیتون شکسته و برای ویرانی حدیقة إيران در جنوب با مرور عکس‌های گوگل مپ اشک ریخته‌ام. اما این جنگ فرصتی برای مواجهه نزدیک‌تر با فقدان جاهایی است که جایی در خاطره ما دارند.

من روزهاست دلم در کوچه پس کوچه‌های حوالی بیت است. آیا شیشه‌های مدرسه متقین در آن صبحی که جنگ شروع شد ریخته؟ نانوایی تافتون خیابان ۱۲ فروردین و آن نانوایی بربری نبش آذربایجان و لوازم تحریری کنار نانوایی که پا‌ک‌کن‌های عطری هدیه می‌داد و قنادی پاستور و مرکز واکسیناسیون که واکسن ۶ سالگی‌ام را آنجا زدم در چه حالند؟ مدرسه فلسطین با نمازخانه و کلاس ۱/۱ خانم عدل و ۲/۲ خانم روشناس که حتما با خاک یکسان شده. و پارکمان، بوستان کشوردوست؛ که تاب‌های فلزی قرمز و آبی‌اش را جمع کرده و تاب و سرسره پلاستیکی گذاشته بودند. همان که همیشه بعد از ظهرها بچه‌های محل پرش می‌کردند. و زهرا جلویش اسکیت بازی می‌کرد و هانیه و پریماه و مامانش هم بعضی روزها می‌آمدند. باغبان پارک پیرمرد خمیده و غرغرویی بود که دلش نمی‌خواست بچه‌ها شاخه‌های درخت‌های توت نازنینش را بشکنند. درخت‌هایی که حالا احتمالا سوخته‌اند. و خانه؛ همان خانه‌ای که برادرم در آن به دنیا آمد. کاشی‌های آشپزخانه گل‌های صورتی داشت و سقف دستشویی همیشه نم می‌زد. خانه، با تراس‌های بزرگش که مامان داخلشان برای کبوترها نرمه نان و برنج میریخت و همیشه لانه کردن یاکریم‌هایش برایمان دردسر بود. خانه، با همه مورچه‌هایش و پریزهای برقی که محافظ داشت و من نمیدانستم چطور باید بازشان کنم. آسانسور را سال‌های آخر عوض کرده بودند و سقفش چراغ‌های ستاره‌ای داشت. حالا حتما همه آن آپارتمان تبدیل به تلی از خاک شده. درخت توت کهنسال و قشنگم که فصل توت از پنجره سبد را زیر شاخه‌هایش می‌بردیم و دست خالی برمان نمی‌گرداند. بوته گل‌های شیپوری که با یوسف شیره گل‌هایش را می‌خوردیم و یاس رازقی همسایه که بهارها خوشه‌های بنفشش را توی کوچه پهن می‌کرد. سرنوشت همگی‌شان این بود که با آقا بسوزند و دنیای بی او را نبینند.

و از همه مهم‌تر بیت. با حیاطش که آن سال‌ها که محرم زمستان بود در آن خیمه‌های بزرگ با بخاری برقی‌های غول پیکر برپا می‌کردند و شام‌های یک شب در میان قیمه و قرمه‌سبزی‌اش. همیشه شب اول قیمه بود و می‌شد سه شب قیمه و دو شب قرمه. کانکسی که اگر میخواستی بروی داخل کفش‌ها را می‌گرفت و خود حسینیه نازنینم. که قدمگاه بود. قدمگاه قاسم سلیمانی و سید حسن و خود آقا. و ما چه میدانیم، شاید حجة بن الحسن. چه سطرهایی از تاریخ در آن حسینیه نوشته شده بود. چقدر در و دیوار آن حسینیه تکبیر و شعار شنیده بود: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم، خونی که در رگ ماست...، ما اهل کوفه...، ابالفضل علمدار...، تا هیهات منا الذلة‌های روزهای آخر. پا به سن گذاشتن آقا و بزرگ شدن ما را دیده بود. حسینیه امام خمینی با آن زیلوهای آبی نازنین. با راه‌پله‌اش که به بالکن می‌رفت و ماه‌رمضان‌های شهریور که برای نماز می‌رفتیم خنکی‌اش به صورت آدم می‌زد. با آبسردکنش و جامهری که دم در طبقه بالا بود. با آن سکویی که وقتی مامان نماز می‌خواند و من حال نماز نداشتم روی آن پفیلا و چوب شورم را می‌خوردم. مامان می‌گفت یکم صبر کنم تا اثر اشعه ایکس خوراکی‌هایم برود. نمی‌دانم اصلا گذر زمان ربطی به ضرر اشعه ایکس داشت یا نه. انتهای شیشه‌های رنگی پایین به طبقه بالا می‌رسید و جلویشان همیشه مهر و کتاب دعا بود. بوی نمازهای آقا را می‌داد. آن رکوع‌ها با سه‌تا سبحان ربی العظیم و بحمده و آن قنوت‌ها که دست چپ زیر انگشت‌های بی‌حس دست راست را می‌گرفت. دشمن نه تنها آقا که خاطرات او را هم از ما گرفت. اگر جمارانی هست که بعد از چهل سال ما، امام‌ندیده‌ها، برویم و حال و هوای دهه شصت را در آن نفس بکشیم، دیگر حسینیه امامی نیست که بچه‌های ما با دیدنش بدانند ما چه‌ها تجربه کردیم و طنین "مثلی لا یبایع مثل یزید" سیدعلی خامنه‌ای را در آن بشنوند. آن‌همه کتاب‌های حاشیه نویسی شده و تقریظ‌ها و یادداشت‌ها و نامه‌ها همگی سوخته‌اند. ما حتی شیشه عطر و قاب عکس بالای صندلی امام را به یادگار داریم اما تو انقدر از دنیا بریده بودی که عبای سوخته‌ات هم برایمان باقی نماند.

به حرف‌های خانم فرحات فکر می‌کنم که می‌گفت ویرانی‌های ضاحیه در جنگ تموز عزم مردم را نشکست و به مردم غزه که هنوز بر ویرانه‌های شهرشان پرچم مقاومت را بلند می‌کنند و دلم را مثل آن‌ها محکم می‌کنم. فعلا سرمان شلوغ است. داریم همانطور که یادمان دادی دشمن را سر جایش می‌نشانیم. بعد از شکست دشمن هر چه از خاطراتمان مانده را از زیر آوار بیرون خواهیم کشید و بهترش را برای آیندگانمان خواهیم ساخت. و با بچه‌هایمان کنار ویرانی حسینیه‌ات ایران ای سرای امید می‌خوانیم.

سوگجنگ
۱
۰
پِدِند
پِدِند
دانش‌جو، سردرگم، بی در کجا. | پدند نام گلی کوهی در گویش خراسان جنوبی‌ست.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید