حقیقت این است که رشد کردن دشوار است. کندن خودت از وضع فعلی و حرکت به سمت وضع مطلوب، بالا بردن سعه صدر، تقویت ایمان، توسعه روابط اجتماعی، دل کندن از دنیا، پیدا کردن کارویژهات در جهان و افزایش تجربه زیسته آسان نیست. به ویژه اگر در شرایط یکنواخت زندگی کنی و روزمرگی همیشه در کمین باشد تا تو را برباید و در خود غرق کند.
حقیقت دوم این است که در شرایط غیر عادی رشد کردن آسانتر است. البته همان طور که سقوط کردن. بحرانها و جنگها بهترین شرایط برای رشد و توسعه ظرف وجودند. مانند کاتالیزوری که تو را از غرق شدن در زندگی عادی بیرون میکشد و به تو فرصت میدهد آبدیده شوی و از افقی بلندتر به زندگی بنگری. هرچند باید در نظر داشت که شرایط سخت میتواند اثر عکس هم داشته باشد و از همه چیز بیزارت کند و در قعر دره یاس رهایت؛ اما مسلما در شرایط بحران نمیتوان بی عمل بود. در شرایط غیر عادی تو «مجبور» به تصمیم گرفتن میشوی. مجبور میشوی یا راه رشد را انتخاب کنی و یا راه افول را. مگر انسان قرار است چند سال روی زمین عمر کند که بخواهد برایش خودش را از این شرایط سخت دور نگه دارد؟ و خود را از تجربه این چالشها محروم کند؟
حقیقت سوم این است که از اول طوفان الاقصی دارم دق میکنم. خانه و زندگی برادران و خواهرانم بر سرشان آوار شده، تن خونین عزیزانشان را در آغوش کشیدهاند، همه گذشتهای که اندوخته بودند و آیندهای که در سر داشتند بر باد رفته و تو اینجا بین دانشگاه و خانه و مردم بیخیال مترو و اتوبوس و دعواهای سیاسی بی سر و ته و نهایتا قطره اشکی یا صدقهای برای تسکین عذاب وجدان. کاش شما اینجا در امن و آسایش بودید و من جای شما در چادری در خان یونس یا مدرسهای در طرابلس یا... هم قلبم از ناتوانیام فشرده است و هم از طرفی به حالشان قبطه میخورم و به حال خودم افسوس. این فرصت محک زدن ایمان و عزیز کردن خودت نزد خدا و رقم زدن تاریخ و مشخص بودن وظیفهای که داری. آن هم در معرکهای که اینقدر حق و باطلش مشخص است و خیالت راحت که مقابلت خبیثترین دشمن انسان قرار دارد. اولش غزه بود و بعد لبنان و بعد سوریه و حتی عراق و یمن. جمهوری اسلامی ما را زیادی لوس و نازپرورده کرده. قطعا بخشی از احساسم کاذب است. یک دهم آنچه ساکنان غزه در این یکسال و چند ماه کشیدند را هم نمیتوانستی تاب بیاوری اما نمیتوان انکار کرد که جنگ کاتالیزور رشد است و روح دختر بیست و یک سالهای که در غزه زندگی میکند خیلی وسیعتر از من. تاریخ دارد ورق میخورد و ما فقط میتوانیم تماشا کنیم یا گریه یا به سر زدن و در سجاده فرو رفتن. کیلومترها دورتر از قلب تپنده حادثه. در محاصره روزمرگی و روزمرگی.
حقیقت تلخ چهارم این است که اینها همه حرف مفت است. خدایی که تو را در این موقعیت گذاشته میدانسته چه باری بر شانهات بگذارد. و اگرچه رشد کردن در شرایط عادی سختیهای خودش را دارد اما هر سختی ارزش افزودهای هم همراه خودش می آورد. و اینکه بالاخره جنگ شرایطی ویژه است و نمیتوان همیشه در جنگ بود و مبنا را بر جنگ گذارد حتی اگر الخیر کله تحت ظل السیف. انشاءالله روزی میرسد که ما هم ایمانمان را به محک بگذاریم و سربلند بیرون بیاییم اما مسئله این است که همین روزها و لحظههای معمولی هم عرصه محک خوردن ایمان است. و نمیتوان هویت را صرفا در وجه سلبی تعریف کرد. میتوانی این را حقیقت تلخ پنجم در نظر بگیری.

ساختن هویت با غیریت سازی البته لازم است و آسان اما کافی نیست. هویت من در سرنگون کردن نظام طاغوت است. در جنگیدن با اسرائیل است. اما بعدش چه؟ بعد که خراب کردی رویش چه میخواهی بسازی؟ اسلام را چطور میخواهی اقامه کنی؟ حالا که چیزی به اسم جمهوری اسلامی ساختهای میخواهی چکارش کنی؟ و تا به حال برای بهبودش چه کردهای؟ آن وجه سلبی جالبتر است، حق و باطلش مشخصتر است. دوز معنویتش بالاتر است. رسیدنش به خدا سریعتر است. اما هر چه باشد دائمی نیست. چارهای جز ساختن و بنا کردن در همین روزمرگی و یکنواختی و به قول نادر ابراهیمی «علیرغم شرایط شاد بودن، علیرغم شرایط مومن ماندن، علیرغم شرایط تن به فساد روح ندادن، صداقت و سلامت را حفظ کردن، سرسختانه و پیوسته جنگیدن و تسلیم دلمردگی نشدن» نداریم. «این وظیفه انسان است. انسانی که میداند در چه روزگاری به دنیا آمده است و در چه سرزمینی، و چه مسئولیتهایی را خداوند بر عهده او نهاده است». شاید تلخترین حقیقت زندگیمان.