4

چهار روز کرخ و خواب و بیدار بودم ، دلم نه غذا می‌خواست نه خوب شدن می‌خواست نه می‌خواستم کسی‌ از در بییاید تو بلکه این حال مزخرف کمی‌ شاد شود . هیچ ، دروغ گفتم ، دلم می‌خواست کسی‌ از در میامد تو ، دلم نمیخواست هر کسی‌ از در میامد تو ، تومیامدی ، با یه لبخند و جمله همیشگی‌ که باز چه خریت عجیبی‌ کردی انگار نه انگار که ما به هم نرفتیم هیچوقت بعد از آن دعوا‌ها . 

انگاری که هیچ نبوده بین ما ، شاید همانطور که هیچ وقت ، هیچ نبوده ، یعنی‌ از آن هیچ‌های خوب نه هیچ‌های بد. توضیحش سخت است ، واندنش سخت تر ، همینطوری میگویم ، شما هم بگویید باشه .