سلام.درسامو نخوندم،مشقامو ننوشتم.عذاب وجدان دارم بابتش.آخه هیچوقت نمیخونم،یعنی از یه بازهای به بعد این مدلی شدم.دیگه نه خوندم نه یاد گرفتم.خودمم دقیقا نمیدونم چی شد که این بلا سرم اومد.بله بلا،دسته کمی از بلا نداره این اتفاق.تو یه گروهی که اصلا هیچ کدوم از اون آدما رو نمیشناسم گفتم از دانشگاه بدم میومدم که جنگ شد و مجازی شد حس میکنم دنیا حول محور من میچرخه بعد یکی ازم پرسید مگه مجبوری؟آخه چه سوالیه،اگه مجبور نبودم که دانشگاه نمیرفتم.خیلیها هم از زندگی متنفرن ولی کسی ازشون نمیپرسه مگه مجبوری زندگی کنی.چرا این سوالو ازم پرسید.مگه چقدر عجیبه یکی از دانشگاه بدش بیاد و بره دانشگاه؟!

این عکس بالا رو میبینید،یه همچین حس بدی دارم انگار یه چشم،یه حس جاندار،یه جانور شرور و بزرگ یه چیز شبیه به اینا افتاده دنبالم و دیگه هیچ چیز امن نیست.به خانوادم نگاه میکنم،باید این هیولای شرور و منفی که افتاده دنبالم رو ازشون مخفی کنم باید بریزم تو خودم هیچکس نباید بفهمه همچین چیزی دنبال منه.
چرا بعضی وقتا سعی میکنم بقیه رو بخندوم.خندوندن هم مثل تایید میمونه،دوست دارم بقیه تاییدم کنن دوست دارم آدما دوستم داشته باشن.ناراحتم،چرا اینجوری باهام حرف زد؟چرا گفت مگه مجبوری بری.آخه تهشم باهام بد حرف زد گفت تو درست میگی.چرا انقدر حق به جانب؟!مگه چقدر این مسئله که ینفر از دانشگاه بدش میاد بزرگ و مهمه که اون آدم در برابر این مسئله با من اینطوری حرف زد.خیلی بدم اومد.یعنی الان اون خیلی حالیشه و من یه عقب موندم،قطعا اون همچین حسی داره.مثلا با خودش افسوس میخوره زیر لب میگه نچ نچ و بعد به خودش میباله که چقدر همیشه انتخاب درستی تو زندگیش داره و هی هر جا نشست این داستانو تعریف میکنه که«توی یه گروه یه شخص ناشناس گفت از دانشگاه بدش میاد و دانشگاه میره چقدر احمقه طرف!بنظرم آدم اگه دانشگاه میره باید با علاقه باشه باید درساشو بخونه عین من باشه» اگه سناریو اینطوری باشه احتمالا یه رشتهی چرت توی یه دانشگاه در و پیت درس میخونه.وگرنه اینقدر حق به جانب نمیومد با من اینطوری حرف بزنه و این حسو به من بده.اگه دانشجو یه دانشگاه خوب بود اگه اهل تحصیل بود اول اینکه این مدلی حرف نمیزد دوم اینکه یه همدردی میکرد یعنی قبلش فکر میکرد و ازم میپرسید که چرا بدم میاد مثلا؟!نکنه ترمای اولم که از دانشگاه بدم میاد؟یا میپرسید رشتهم چیه،شاید خیلی تو این رشته بهم سخت میگذره.هیچی نپرسید چون اصلا فکر نکرد،چون آدم باهوشی نبود،کم عقل و عقب مانده و جهان سومی بود.یا یه سناریو دیگه هم ممکنه بشینه پیش بقیه و بگه«تو یه گروه بودم یکی گفت از دانشگاه بدش میاد خب آخه مگه مجبورت کردن بری دانشگاه خب بشین مثل ما کار کن چهارتا چیز یاد بگیر وقتتم اونجا تلف نکن من نرفتم دانشگاه چون میدونستم برم کار کنم بهتره»و در عین حال کل زندگیش رو داره غبطه میخوره که چرا تلاش نکرده وارد کنکور بشه و ای وای که چه اشتباه مهلکی مرتکب شده.ولی احتمال این سناریو خیلی کمه حتی احتمال قبلی هم کمه.احتمالا یه دانشجو یا فارغالتحصیل از یه دانشگاه و یه رشتهی معمولی بوده.و کل این ماجرا ربط داره به شخصیتش بعضی از آدما حق به جانبن بعضیا فکر نمیکنن،یا اینکه مثل ما فکر نمیکنن،همیشه که بقیه نمیتونن مطابق میل ما رفتار کنن،بر خلاف میل ما رفتار میکنن ماهم برای اینکه اذیت نشیم باید باهاشون کنار بیایم،سازش کنیم.البته همیشه نه بعضی وقتا.الان هم این آدمه آسیبی به من نزد مطابق میلم نبود فقط.ولی لعنتی هیولا شرور و منفی رو انداخت به جونم.که البته یه تلنگری هم بود برام الان دارم به این فکر میکنم که جدی جدی باید درس بخونم.یه ریاضی۱ حذف کردم یه ترم عقب افتادم باید هواسم باشه این ترم هیچ درسی رو نیوفتم.برام امیدوار باشید.هم امیدوار باشید این ترم همه واحدامو پاس کنم هم اینکه بتونم هویت خودمو پیدا کن.لطفا لطفا برام امیدوار باشید.مرسی ازتون.