به من چه که در جهان چی میگذره،به من چه جایی که زندگی میکنم چی میگذره،ذرهای برام اهمیت نداره.تنها چیزی که مهمه اینه که من میتونم چشمامو ببندم و برم تو خیالم.اونجا هر غیرممکنی توی زندگیم ممکنه.اونجا زندگی نزیسته منه.
از خونه بیرون نمیرم؟میترسم کارای جدید انجام بدم؟هیچ تجربهای ندارم؟هیچ خاطرهای ندارم؟کلا هیچی به هیچی؟
مهم نیست،حتی یذره.
من همهی اینارو توی ذهنم دارم،انبوهی از خاطره انبوهی از تجربه انبوهی از تمام کارهایی که نکردم.
دو انتخاب دارم یا تا ابد بترسم که نکنه به چیزایی که فکر میکنم نرسم یا اینکه بپذیرم دنیای من توی سر منه.