نصف شبی گریه کردم.سر یه سناریویی که توی ذهنم ساخته بودم،فقط کم مونده بود هق هق کنم که اونم اگه تنها بودم میکردم.
یه چند روزی بود که با سیلی از نفرت و عقده و حسادت و حال بد و ناامیدی و پوچی و افکار درهم ریخته رو به رو شده بودم،هر کی هر حرفی میزد من پشتش یه داستان و خصومت شخصی پیدا میکردم و ازش ناراحت میشدم از نگاهها و رفتار بقیه هم برداشتم این بود که با من مشکل دارن چی میشه الان بتوپم بهشون و حالیشون کنم که چقدر ازشون ناراحت شدم.فقط همینا نیست،از خودم متنفر شدم از همه چیم بدم میاد دوست دارم تکه تکه شم من چرا هستم اصلا؟
من یه آدم بدبخت بیچارهام که گیر یه مامان بابایی افتادم که این زندگی و جهان رو برام تبدیل به جهنم کردن،چرا؟چون ازم متنفرن و بنظرم حرف زدن راجع به این یه فلسفه جداگانه داره که اگه بخوام بگم خیلی تند و تیز تر از اینا باید راجبش حرف بزنم.
موضوع این نیست که چرا من از خودم متنفر شدم چرا من عقده دارم چرا من حسادت میکنم چرا من به پوچی فکر میکنم و هزاران چیز دیگه که من هستم،موضوع اینه که چرا چند وقت یبار این فکرها به من هجوم میارن و لهم میکنن و تنها ضررش رو فقط خودم میبینم فقط روان منه که گاییده میشه.چرا این موضوع سفت کن شل کن داره.چرا یبار تموم نمیشه.مثلا یبار که همچین افکاری هجوم میارن به علتشون که فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که حلش کنم و تموم شه بره یا چرا یبار خودم رو راحت نمیکنم که به کل قضیه از ریشه حل شه.
حالا در مجموعه من امشب بعد از چند روز تحمل کردن این حال گریه کردم و سبکتر شدم و یه لحظه حس کردم که همه چی تموم شد و برای مدتی تا قبل از این که دوباره این حال بیاد سراغم راحتم که مامانم بیدار شد و تا همین لحظه که این رو دارم مینویسم حال من رو داره داغون میکنه ای کاش بعد از گریه من میمرد تا حال خوبم ادامه دار شه نه اینکه یک بیچارگی و درماندگی دیگه بیوفته به جونم.
دوست دارم در ادامه بیشتر از این رنجی که متحمل هستم بگم.
فعلا شب بخیر.
بخیر.