کاش در جهانی میزیستم که برای لحظهای آرامش نیاز به تمنا نبود.کاش دنیای درونمان سراسر وابسته به دنیای بیرونمان نبود.امروز نه عشق حالم را خوب میکند نه خوششانسیهایی که داشتهام.دلیلی برای حال خوب نیست،تشنهتر از آنم که با دو قطره آب تشنگیام رفع شود.
درست پس از آن شبی که فکر میکنی این آدم همانی هست که میخواهی،این شغل همانی هست که آرزویش را داری،این خانه همانی هست که همیشه میخواستی..همه چیز به یک باره فرو میریزد و سیلی محکم واقعیت را حس میکنی.
بیدارشو!همهاش خواب بود!
خوشبختی برای تو محال است،تا ابد زندگی همانی هست که میبینی.پر از رنج و بدبختی و درد.تا ابد تنهایی،تنها بودی و تنها خواهی ماند.هیچوقت درک نخواهی شد،خیلی خوششانس باشی برای دیگران عجیب نباشی و بتوانی کنارشان به زیستن ادامه دهی،در غیر این صورت تو را محکوم میکنند به حذف خود.
و تمام این بدبختی و رنج و فلاکت را خود انسانها ساختهاند!
ما دلیل مرگ یک دیگریم.
اگر میتوانستم سفر کنم به گذشته میکردم،اولین کسی که ایدهی زیستن فراتر از غارها و سخن گفتن فراتر از دود آتش را در ذهن داشت میکشتم.او دلیل مرگ من است.