ویرگول
ورودثبت نام
پیمان
پیمانسرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
پیمان
پیمان
خواندن ۹ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

در باب درک تفاوت میان ایسم‌ها...

داستان من از روزی شروع شد که خواستم درباره کمونیسم یاد بگیرم و مثل خیلی‌ها، رفتم سراغ ویکی‌پدیا و شروع کردم به خواندن. اول همه چیز ساده به نظر می‌رسید؛ یک صفحه درباره کمونیسم بود و قرار بود فقط همان را بخوانم، اما چند دقیقه بعد، روی یک هایپرلینک درباره سوسیالیسم زدم. بعد یکی دیگر. بعد یکی دیگر و.....

وقتی سرم را بالا آوردم، دیدم دیگر اصلاً نمی‌دانم از کجا شروع کرده بودم و چطور به صفحه فعلی رسیده‌ام :)

مشکل فقط تعداد اسم‌ها نبود. از نگاه من، در برخورد اول، تقریباً همه این تعریف‌ها شبیه هم به نظر می‌رسیدند. واقعاً نمی‌فهمیدم تفاوتشان چیست و چرا این همه عنوان جداگانه وجود دارد. بعد از کمی بالا پایین کردن، رسیدم به یک مدل ذهنی که اصلا در ابتدا بتوانم این ایسم‌ها را فارغ از درست و غلطی یا اینکه حرف حسابشان چیست، دسته‌بندی کنم.

قدم اول: تشخیص بده با یک ایدئولوژی طرف هستی یا یک نظام عملی.

یکی از اولین اشتباه‌هایی که باعث می‌شود ایسم‌ها را اشتباه بفهمیم، این است که ایدئولوژی را با نظام عملی یکی می‌گیریم.

مثلاً بارها پرسیده می‌شود: "تفاوت لیبرالیسم با دموکراسی چیست؟" در بسیاری از مواقع، این سؤال از ابتدا دو مفهوم از دو جنس متفاوت را با هم مقایسه می‌کند.

ایدئولوژی، مجموعه‌ای از باورها، ارزش‌ها و ایده‌هاست؛ یک چارچوب فکری که می‌گوید جهان چگونه هست و چگونه باید باشد. اما نظام عملی، ساختاری است که انسان‌ها برای پیاده‌سازی آن ایده‌ها در جامعه می‌سازند؛ ساختاری سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی.

برای مثال، لیبرالیسم یک ایدئولوژی است، اما دموکراسی یک شیوه یا نظام حکمرانی برای توزیع و اعمال قدرت سیاسی است. مثال آشناتر برای ما: اسلام مجموعه‌ای از باورها و آموزه‌هاست، اما حکومت اسلامی تلاشی برای اجرای آن آموزه‌ها در قالب یک نظام سیاسی است.

به همین دلیل، معمولاً از یک ایدئولوژی می‌توان چندین نظام و مدل اجرایی متفاوت ساخت. انسان‌ها با توجه به فرهنگ، تاریخ، شرایط اقتصادی و حتی برداشت شخصی خود، نسخه‌های متفاوتی از یک ایده را به اجرا درمی‌آورند. به همین علت، تعداد نظام‌های عملی معمولاً بسیار بیشتر از تعداد ایدئولوژی‌هاست. (در ادامه بیشتر صحبت می‌کنم)

بنابراین، قبل از آنکه درباره هر ایسم یا مکتبی قضاوت کنیم، بهتر است ابتدا از خودمان یک سؤال ساده بپرسیم:

آیا درباره یک ایدئولوژی صحبت می‌کنیم، یا درباره یکی از نظام‌هایی که انسان‌ها بر اساس آن ساخته‌اند؟

قدم دوم: اگر با یک نظام عملی روبه‌رو هستیم، ابتدا حوزه آن را مشخص کنیم.

فرض کنید حالا دیگر می‌دانیم که درباره یک ایدئولوژی صحبت نمی‌کنیم، بلکه درباره یکی از نظام‌های عملی صحبت می‌کنیم. سؤال بعدی این است که این نظام مربوط به کدام بخش از جامعه است؟

یکی از اشتباه‌های رایج این است که مفاهیمی مانند دموکراسی، مالکیت خصوصی و آزادی بیان را در کنار هم قرار می‌دهیم و تصور می‌کنیم همه درباره یک موضوع واحد حرف می‌زنند؛ در حالی که هرکدام به حوزه متفاوتی تعلق دارند.

دموکراسی به نحوه توزیع و اعمال قدرت مربوط می‌شود؛ بنابراین در حوزه سیاسی قرار می‌گیرد.

مالکیت خصوصی درباره نحوه مالکیت و توزیع منابع و ثروت است؛ بنابراین در حوزه اقتصادی است.

آزادی بیان به حقوق و آزادی‌های افراد در جامعه مربوط می‌شود و در حوزه اجتماعی و حقوقی قرار می‌گیرد.

در علوم سیاسی و اجتماعی، معمولاً می‌توان بیشتر نظام‌ها و نهادها را در سه حوزه اصلی دسته‌بندی کرد: سیاسی، اقتصادی و اجتماعی.

بسیاری از اختلاف‌ها زمانی ایجاد می‌شوند که بدون توجه به این دسته‌بندی، مفاهیمی از حوزه‌های مختلف را مستقیماً با یکدیگر مقایسه می‌کنیم. بنابراین، بعد از اینکه تشخیص دادیم با یک ایدئولوژی طرف هستیم یا یک نظام عملی، باید یک سؤال دیگر هم از خودمان بپرسیم:

این نظام قرار است کدام بخش از جامعه را سامان دهد؛ سیاست، اقتصاد یا روابط اجتماعی؟

قدم سوم: تصور نکن که هر سه حوزه، همیشه باید از یک ایدئولوژی واحد پیروی کنند.

تا اینجا فهمیدیم که نظام‌های عملی را می‌توان در سه حوزه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بررسی کرد. اما یک اشتباه رایج دیگر این است که تصور کنیم این سه حوزه، حتماً باید همگی از یک ایدئولوژی واحد تبعیت کنند. در عمل، چنین الزامی وجود ندارد.

یک جامعه ممکن است در اقتصاد، از سازوکار بازار استفاده کند؛ در سیاست، ساختار متفاوتی برای توزیع قدرت داشته باشد و در مسائل اجتماعی نیز سطح دیگری از دخالت دولت را بپذیرد. به همین دلیل، همیشه نمی‌توان یک کشور یا یک نظام را تنها با یک برچسب ساده توصیف کرد.

برای مثال، بسیاری از افراد می‌پرسند: "اگر چین خود را کمونیست می‌داند، چرا اقتصاد آن تا این اندازه بر بازار تکیه دارد؟" بخشی از پاسخ این است که نباید فرض کنیم ساختار سیاسی و ساختار اقتصادی یک کشور، الزاماً کاملاً یکسان یا هم‌ریشه هستند. در عمل، ممکن است یک کشور در هر حوزه، از الگوهای متفاوتی استفاده کند و همین موضوع، تحلیل آن را پیچیده‌تر از یک برچسب ساده می‌کند.

از سوی دیگر، برخی ایسم‌ها و مکاتب فکری، صرفاً درباره یک حوزه صحبت نمی‌کنند؛ بلکه تلاش می‌کنند برای هر سه حوزه، یک بسته نسبتاً کامل ارائه دهند و مرز دخالت دولت یا آزادی افراد را در هر کدام مشخص کنند.

برای نمونه، لیبرتارینیسم تنها یک نظریه اقتصادی نیست. این مکتب معمولاً پیشنهاد می‌کند که دولت در اقتصاد تا حد ممکن کوچک باشد، در زندگی اجتماعی آزادی‌های فردی گسترده‌ای وجود داشته باشد و در حوزه سیاست نیز اختیارات دولت محدود بماند. یعنی یک بسته نسبتاً منسجم برای هر سه حوزه ارائه می‌دهد. (خود لیبرتارینیسم را بیشتر باز نمی‌کنم)

نئولیبرالیسم نیز مثال دیگری است. بسیاری آن را صرفاً یک نظریه اقتصادی می‌دانند، در حالی که در عمل، نئولیبرالیسم فقط درباره بازار آزاد یا خصوصی‌سازی سخن نمی‌گوید؛ بلکه مجموعه‌ای از سیاست‌ها درباره نقش دولت، نحوه تنظیم اقتصاد، رابطه دولت و بازار و تا حدی شیوه حکمرانی نیز پیشنهاد می‌کند. به همین دلیل، هنگام شنیدن نام آن، نباید ذهنمان را تنها به اقتصاد محدود کنیم.

نکته مهم‌تر این است که این انتخاب‌ها معمولاً صفر و یک نیستند. میزان دخالت دولت را می‌توان مانند یک طیف در نظر گرفت، نه یک کلید خاموش و روشن. ممکن است یک دیدگاه، دخالت دولت را در مسائل اجتماعی بسیار محدود بداند، در اقتصاد دخالت اندکی را بپذیرد و در حوزه سیاسی اختیارات بیشتری برای دولت قائل شود؛ یا دقیقاً برعکس.

اینکه آیا این سه حوزه باید الزاماً با یکدیگر هماهنگ باشند یا می‌توانند مستقل از هم تغییر کنند، خود یکی از بحث‌های مهم و همچنان محل اختلاف در علوم سیاسی، اقتصاد و جامعه‌شناسی است. هدف این یادداشت، ورود به آن مناقشه نیست. هدف این است که وقتی با نام یک ایسم یا مکتب روبه‌رو می‌شویم، تصور نکنیم آن عنوان فقط به یک موضوع اشاره دارد. گاهی یک نام، مجموعه‌ای از پیشنهادها برای سیاست، اقتصاد و جامعه را با خود حمل می‌کند و برای هر کدام، میزان متفاوتی از آزادی، اختیار یا دخالت دولت را پیشنهاد می‌دهد.

قدم چهارم: اگر همه چیز را فهمیدیم، پس این همه اسم از کجا آمده‌اند؟

تا اینجا یاد گرفتیم مفاهیم را از هم تفکیک کنیم؛ اما هنوز یک سؤال باقی می‌ماند:

اگر این چارچوب تا این حد روشن است، پس این همه اسم مختلف از کجا آمده‌اند؟

واقعیت این است که تفاوت نام‌ها، الزاماً به معنای تولد یک ایدئولوژی کاملاً جدید نیست. معمولاً چهار علت اصلی پشت این تنوع وجود دارد.

۱. تفاوت در خوانش و تفسیر

انسان‌ها از یک منبع واحد، برداشت‌های متفاوتی دارند.

بهترین مثال، تاریخ حکومت‌های اسلامی است. همه خود را به یک منبع مشترک منتسب می‌دانستند، اما در طول تاریخ، حکومت‌هایی کاملاً متفاوت شکل گرفتند. تفاوت، نه در اصل منبع، بلکه در شیوه فهم و اجرای آن بود. در بسیاری از ایسم‌ها نیز همین اتفاق رخ داده است.

۲. تفاوت شرایط جغرافیایی و اجتماعی

هیچ نسخه‌ای در همه کشورها به یک شکل جواب نمی‌دهد.

کشوری کوچک، ثروتمند و با اعتماد اجتماعی بالا، الزاماً نمی‌تواند همان نسخه‌ای را اجرا کند که برای کشوری بزرگ، پرجمعیت یا درگیر بحران مناسب است. به همین دلیل، بسیاری از تفاوت‌ها، حاصل تفاوت شرایط اجرا هستند و هر کدام برای ساختار خود اسم متفاوتی گذاشتند.

۳. تجربه‌های تاریخی و اصلاحات

گاهی یک نظریه در عمل با مشکلاتی روبه‌رو می‌شود و طرفدارانش تلاش می‌کنند آن را اصلاح کنند.

برای مثال، تحول اقتصاد کینزی به نئوکینزی، نتیجه تلاش برای پاسخ دادن به مسائل جدید بود، نه لزوماً کنار گذاشتن تمام ایده‌های گذشته. معمولا هم با پیشوندهای "نئو"، "پسا" و... شناخته می‌شوند.

۴. سیاست و برندسازی

گاهی هم دلیل تفاوت نام‌ها، بیش از آنکه علمی باشد، سیاسی است.

یک جریان ممکن است نام جدیدی برای خود انتخاب کند تا از تجربه‌های گذشته فاصله بگیرد، ذهن مخاطب را از خاطرات قبلی جدا کند یا هویت تازه‌ای برای خود بسازد.

بنابراین، نام جدید همیشه به معنای اندیشه جدید نیست.

قدم پنجم: هیچوقت فراموش نکن که ایسم‌ها همیشه مقابل هم نیستند

یکی دیگر از اشتباه‌های رایج این است که تصور کنیم همه ایسم‌ها، الزاماً در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند. در حالی که بسیاری از آن‌ها اصلاً در یک سطح نیستند، برخی درباره موضوعات متفاوت صحبت می‌کنند و بعضی نیز قابلیت ترکیب شدن دارند. کشورهای واقعی، معمولاً نسخه‌های خالص هیچ مکتبی نیستند؛ بلکه ترکیبی از ایده‌ها، سیاست‌ها و تجربه‌های مختلف را در خود جای داده‌اند. گاهی این ترکیب‌ها، نتایج موفقی به همراه دارند و از نقاط قوت چند رویکرد مختلف استفاده می‌کنند. گاهی نیز ترکیب‌های ناهماهنگ، به مشکلات جدیدی منجر می‌شوند؛ برای مثال، برخی از نظام‌هایی که از آن‌ها با عنوان "سرمایه‌داری دولتی" یاد می‌شود، نمونه‌ای از ترکیب ویژگی‌های متفاوت هستند که باید در هر حوزه به صورت جداگانه تحلیل شوند.

بنابراین، هنگام مواجهه با دو ایسم، اولین سؤال نباید این باشد که "کدام درست است؟"

بلکه بهتر است ابتدا بپرسیم:

آیا این دو واقعاً در مقابل هم قرار دارند، یا صرفاً در دو بخش متفاوت از این کابل پیچیده و درهم‌تنیده هستند؟

اختتامیه

برای من، فهم ایسم‌ها شبیه مواجه شدن با یک کابل ضخیم فشار قوی است؛ از دور، فقط یک کابل بزرگ می‌بینی و نامی روی آن نوشته شده است: "لیبرالیسم"، "سوسیالیسم"، "کمونیسم" یا هر عنوان دیگری. وسوسه می‌شوی همان ظاهر را بپذیری و خیلی سریع درباره‌اش قضاوت کنی.

اما کافی است روکش آن را کنار بزنی؛ درون آن، با چند رشته بزرگ روبه‌رو می‌شوی: سیاست، اقتصاد، جامعه و لایه‌های دیگر. اما نکته مهم اینجاست که این رشته‌ها مثل کتاب‌های مرتب‌شده در یک قفسه، کنار هم قرار نگرفته‌اند. آن‌ها دور یکدیگر پیچیده‌اند، از هم عبور کرده‌اند و در جاهای مختلف به هم گره خورده‌اند. اگر بخواهی فقط یکی را بیرون بکشی، معمولاً چند رشته دیگر هم با آن حرکت می‌کنند.

تنها راه فهمیدن این کابل، زور زدن یا بریدن آن نیست؛ بلکه صبر کردن است. باید رشته‌ها را با حوصله، یکی‌یکی از هم باز کنی؛ هر بار فقط کمی جلو بروی، دوباره نگاه کنی و بعد سراغ گره بعدی بروی. هرچه بیشتر پیش می‌روی، بیشتر متوجه می‌شوی که بسیاری از چیزهایی که در ابتدا یک مفهوم واحد به نظر می‌رسیدند، در واقع مجموعه‌ای از ایده‌ها، تجربه‌ها، تفسیرها و انتخاب‌های مختلف بوده‌اند.

هدف این یادداشت این نبود که بگوید کدام ایسم درست است و کدام نادرست. هدف فقط این بود که روشی برای باز کردن این کابل پیشنهاد کند؛ روشی که کمک کند قبل از هر قضاوت، لایه‌ها را از هم تفکیک کنیم و با حوصله، گره‌ها را یکی‌یکی باز کنیم.

 

سیاسی اقتصادیعلوم سیاسیمسائل اجتماعی
۰
۰
پیمان
پیمان
سرگردان در علوم انسانی، مهندسی، کسب‌وکار و هر چیزی که برایم جذاب است. متخصص نیستم و نوشته‌هایم نظر شخصی هستند. هدف از نوشتن، به چالش کشیده شدن است.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید