
دختری روی صندلی نشسته. آرام. ساکت. پاهایش برهنه!
پابرهنه بودنش انگار او هیچ محافظی ندارد ؛ بیپناه.
گویی این دنیا آنقدر امن نبوده که حتی برای قدم زدن آماده باشد.
موهایش کوتاه است، نه از انتخاب، از بیتفاوتی عمیق. رنگ صورتش پریده از خستگیای که هیچ خوابی درمانش نمیکند.
اما از درونش طوفانی وحشتناک بیرون میزند: چهرههای فریادزن، چشمهای بیقرار، جمجمهها و رشتههای درهمتنیده سالها درد.
بیرون ساکت. درون آشوب.
روژان” (نامی کردی) به آینه نگاه میکند و فقط عیب میبیند. فقط کمبود ، فقط چیزی که «باید» درست میشد.
دستهایش را بالا میآورد و در میان جمع با صدایی لرزان میپرسد:
«ببینید… دستهایم انگار شبیه دست مرد است؟»
او در واقع نمیپرسد زشت است یا نه.
قلبش فقط یک چیز میخواهد:
یک نفر که دستش را بگیرد، ببوسد و بگوید: «وای… این انگشتها چقدر قشنگند.»
همین.
اما نگفتند.
آنجا روحش مُرد
بعضی زخمها با چاقو نیستند. یک جملهاند.
در خانهای گرم، در میان خنده و بازی دیگران، یکی بیتفاوت میگوید:
«روژان اصلاً خوشگل نیست.»
روژان آنجا بود! شنید!
با چشمان درشت و پر از امیدش ،لحظهای منتظر ماند که کسی انکار کند
که کسی بگوید «نه، روژان زیباترین است» اما هیچکس چیزی نگفت.
صدبار هزاربار ، جملههایی که ظاهراً فراموش شدند، اما در جانش ریشه دواندند.
کودکی که تأیید نمیگیرد، یاد میگیرد وجودش مشروط است. باید ثابت کند. باید کمتر باشد.
کسانی که باید پناهت میبودند!
درد اصلی اغلب از نزدیکترینها میآید. از کسانی که قرار بود امنترین جای دنیا باشند.
پدر و مادر برادر و خواهر که به جای شنیدن، قضاوت میکنند. که نصیحت میکنند اما زخم میزنند.
که وقتی نیاز به حمایت داشتی، فقط نصیحت شنیدی.
نه اینکه همه خانوادهها اینطور باشند، اما وقتی نزدیکترینها پناه نباشند، زخم خیلی عمیقتر میشود.
اما لطفا!!!!هنوز دیر نشده ،این مقاله را برای شکایت ننوشتم.
نوشتم چون تحقیقات روانشناسی نشان میدهد: حتی یک رابطه حمایتگر واقعی میتواند بخشی از زخمهای سالها غفلت عاطفی را التیام بخشد.
فقط یک نفر کافی است. کسی که واقعاً ببیندت.
اگر امروز کسی شبیه این دختر را میشناسی، همین لحظه به او پیام بده: