سگ یا ربات سلولی؟ آیا حیوانات هم آگاهی دارند؟

امکان ندارد گربه‌ای دیده باشید و خودتان را جای او نگذاشته و فکر کنید: "گربه بودن چگونه است؟"

توماس نیگل، فیلسوف ذهن معروف تقریبا برای اولین بار این سوال را به‌شکلی کاملا جدی مطرح کرد. اسم مقاله‌اش هم "خفاش بودن چجوری است؟" گذاشت و مطلبی بسیار جالب طرح کرد. مفهوم umwelt یعنی هر جانداری، جهان زیستی کاملا شخصی خودش را دارد. چیزی در مایه‌های جعبه‌های دربسته ویتگنشتاین. یعنی من هیچ موقع درک نخواهم کرد خفاش بودن چگونه است. تا به حال شده با شنیدن آنکه فلان جانور حس بینایی بسیار ضعیفی دارد و مثلا با بویایی‌اش اکثر اطلاعات را دریافت میکند احساس دلسوزی کنید؟ :)

این دقیقا یعنی شما دارید خودتان را جای او میگذارید و سعی میکنید با umwelt خودتان، مال او را تجربه کنید. درحالیکه او شخصا هیچ احساس معلولیتی ندارد و بلکه شاید دلش برای شما هم بسوزد که بویاییتان اینقدر ضعیف است و از نظر او شما معلول هستید!

پس حتی فکر اینکه "درک" کنید آگاهی جانوران چگونه است را از سرتان بیرون کنید. اما بالاخره این سوال همیشه برایمان وجود خواهد داشت و راز بسیار جالبیست که بدانیم حیوانات همان شخصیت‌های The Secret Life Of Pets هستند یا صرفا ماشین‌هایی گوشتی و ربات مانندند؟


نحوه‌ی نگرش ما به اساسِ آگاهی، نحوه‌ی نگرش ما به آن در حیوانات را زیر و رو میکند و به طبع آن بنیاد فلسفه اخلاق ما در برخورد با حیوانات هم شکل میدهد.

یکی از مهم‌ترین مسائلی که دیدگاه‌های کارکردگرایانه و درکل تقلیل‌گرایانه (اینکه آگاهی مثلا تنها فرآیندهای مغزیست یا اساسا آگاهی توهم است یا کوالیا وجود ندارد) به‌وجود می‌آورد این سوال بنیادیست که اگر اساسا کوالیا (اینکه مثلا درد چیزی اول شخص و خاص به نظر برسد و نه فقط مانند حسی که یک ربات از سنسور هایش میگیرد) نداریم یا حیوانات "موجودات خودکار بی‌احساس" هستند، دیگر هیچ منعی بر کشتار، زجر دادن و یا هیچ نوعی از "حقوق حیوانات" با علتی در خود این موجودات (نه اینکه غیرمستقیم باعث صدمه به خودمان شود) الزامی ندارد! یا اگر مانند دکارت دوگانه‌گرا معتقد به عدم وجود روح در حیوانات باشیم، باید مانند او بگوییم "خودکار بی‌احساس" و با صدایی رسا بگوییم "موجود خودکار ناآگاه که نمیتواند ناراحت شود" و دیگر لازم نیست نگران درد و رنج کشیدن آنها باشیم . . .


سوال از 'گربه‌ی محل ما میفهمد که چقدر دوستش دارم؟' آغاز میشود و میبینیم که چقدر عمیق میشود! تمام بنیان های آگاهی را به بازی میگیرد. تا ندانیم آگاهی چیست (کمااینکه نمیدانیم) چگونه مرز موجود آگاه و ناآگاه را مشخص کنیم؟ شاید فلان آمیب هم طیفی از آگاهی داشته باشد. اصلا همین خود سوالی بی‌پاسخ است؛ آگاهی باینری و همه یا هیچ است یا طیفی؟ اگر مانند دیوید چالمرز به آگاهی تعمیم یافته معتقد باشیم که، همین دکمه‌های کیبورد هم سطحی از آگاهی دارند و شاید خیلی هم از کوبیده شدن بر سرشان خوشحال نشوند چه برسد به دستگاه‌های فوق پیچیده زیستی یعنی حیوانات.

اما با همان ادراکات کلی که از آگاهی داریم، چیزهایی میتوان گفت. مثلا ماریان استامپ داکینز زیست‌شناس تلاش برای رفع درد و رنج یا تلاش برای راحتی بیشتر را نشان از آگاهی یا حداقل، داشتن کوالیای (کیفیت حسی) درد می‌داند. اما به وضوح میتوان سوالی رفتارگرایانه پرسید و استدلال را زیر سوال برد. "آیا این رفتار حیوان به معنای آن است که انگار درد دارد یا واقعا درد دارد؟"

یکی دیگر از آزمون‌ها و معیارهای قوی برای تشخیص آگاهی یا شدت آن در حیوانات "بازشناسی آینه‌ای خود" است. جلوی آینه‌ای بایستید. چه میبینید؟ البته که خودتان را. اما همین مسئله بدیهی یکی از پیشرفته ترین خصلت‌های ماست؛ یعنی اینکه از "خود" مفهومی داشته باشیم. اینکه خودتان را ببینید و تشخیص دهید یعنی تصوری از مفهوم "من" دارید و این احتمالا همان خود آگاهی معروف است. اگر حیوان خانگی دارید حتما آزمایشی که داروین با میمون‌ها انجام داد انجام دهید. داروین بر روی پیشانی چند بچه اورانگوتان بعد از بیهوش کردنشان یک لکه قرمز رنگی کشید. پس از به هوش آمدنشان آنها را رو‌به‌روی آینه‌ای قرار داد و با شگفتی دید که آنها به نقطه‌ی قرمز درون آینه دست نمیزنند، بلکه به محل لکه قرمز بر روی پیشانی "خودشان" دست میزنند! درحالیکه بسیاری از حیوانات مانند پرندگان با تصویر آینه‌ای خود بازی یا دعوا میکنند یا خود را به آن میکوبند یا با تعجب از دست آن فرار میکنند و از اینکه هرجا میروند آن تصویر دنبالشان میکند شگفت زده میشوند.

از زمان داروین، این آزمایش بر روی بسیاری از حیوانات دیگر و حتی بچه‌های انسان امتحان شد. به‌طور مثال بچه‌های انسان از 18 ماهگی دارای این قدرت میشود.(یعنی قبلش آگاهی یا خودآگاهی ندارد؟!)


نوعی دیگر از سنجش آگاهی درمورد فریب دادن یا نحوه رفتار با بقیه اجتماع است. اگر حیوانی بتواند دیگر حیوانات را فریب دهد یعنی میداند آنها چه میخواهند و چه میدانند پس شاید همین به این معنا باشد که او درمورد دیگران دارای نوعی شناخت یا نظریه ذهن است و همین موجب شود این کلی سازی (اینکه بداند فلان موجود یک "دیگر" است، یک "شخص" است و از او کلی سازی کند و او را یک واقعیت متشخص بداند) درمورد خودش هم انجام شود و "خود" را بفهمد. با اینحال، در آخر همچنان جهانی پر از مجهولات پیش‌روی ما باقی می‌ماند. چند سوال جالب در انتها طرح میکنم. نخست اینکه اگر گربه‌ای نداند خودش، خودش است، دیگر خودش خودش نیست؟ اساسا "خود" یک مفهوم ابداعی انسان نیست؟ اگر هست، همین را چه کسی انجام داده؟ بالاخره در غایت یک خود پنهان نشده؟ دوم اینکه ما معمولا بهترین متضاد "آگاهانه" را "غریزی" میدانیم. پس طبق نظر کارکرگرایان یا حذف‌گرایان (آگاهی وجود خارجی ندارد) نه تنها حیوانات، که تمام انسان‌ها هم درواقع غریزی هستند؟ یا طبق نظر پی‌پدیدارگرایان (آگاهی وجود دارد اما فقط یک شاهد درونیست و هیچ فعالیتی در جهان فیزیکی ندارد و علت چیزی نیست)، حیوانات و انسان‌ها صرفا درحال انجام رفتارهایی غریزی هستند که آگاهی تنها مشاهده‌گر آنهاست و نه چیزی بیش؟

شما را نمیدانم اما شخصا خیلی وقت است با دیدن حیوانات با دریچه‌ای جدید به آنها نگاه میکنم. اینکه آگاه هستند؟ اگر بله چه مقدار؟ آیا کوالیای درد دارند؟ (واقعا درد میکشند؟) یا مانند رباتی که اگر به آن ضربه بزنیم برنامه‌نویسی شده که بسیار متاثر کننده ناله کند فقط "رفتار" درد کشیدن را بروز میدهد؟

پ.ن: شخصا خیلی پیش اومده به گربه‌هایی که میبینم بگم، بیخیال نقش بازی نکن میدونم میفهمی و میتونی حرف بزنی. خودم و خودتیم وا بده ;))))

پ.ن 2: به‌زودی نظرات الهیاتی و ادیان در باب حیوانات هم مینویسم که شخصا خیلیییی برام مجذوب کننده بوده. شما چی؟ دوست دارید ادامه بدیم این بحثارو؟

پ.ن 3: پیشنهادی خودم؟ احتمالا قبلا دیده‌اید اما secret life of pets و سیاره‌ی میمون‌ها بسیار تمیز این بحثارو درآوردن که قطعا به ذهنتون سوزن‌هایی میزنه موقع دیدنشون.