یکی از بازماندگان آشویتس می گوید:
" هر روز نانم را نصف میکردم;
نصف برای امروز،
نصف برای فردا.
امیدم نه آزادی بود، نه زنده ماندن;
امیدم فقط این بود که فردا هنوز وجود داشته باشد."
امید گاهی فقط این است: جرات باور به آمدن یک فردای دیگر.