
آنتونی رابینز (Tony Robbins) میگوید بسیاری از احساسات و خاطرات ما محصول «الگوهای ذهنی» هستند، نه واقعیت بیرونی. برای همین، اگر الگو را تغییر دهیم، احساس ما نسبت به آن خاطره هم تغییر میکند.
به یک خاطره خاص فکر کن که هنوز وقتی یادت میآید، ناراحتی یا سنگینی حس میکنی.
(نه خیلی دردناک — چیزی متوسط تا قابلتحمل، برای شروع تمرین.)
مثلاً:
«وقتی یکی حرفی زد که باعث شد احساس بیارزشی کنم.»
حالا چشمها را ببند و ببین:
آن خاطره را از نگاه خودت میبینی یا از بیرون؟
رنگی است یا سیاهسفید؟
نزدیک است یا دور؟
بزرگ است یا کوچک؟
صدای خاصی دارد؟
(اینها همان “سابمدالیتهها” هستند — تنظیمات درونی تصویر ذهنی.)
حالا شروع کن به بازی با تصویر:
رنگها را تاریکتر کن.
تصویر را کوچک کن، انگار داری از دور میبینی.
صداها را ضعیف کن یا خندهدارش کن (مثل صدای کارتون).
اگر تصویر متحرک است، آن را سریعتر کن تا حالت طنز بگیرد.
در آخر، تصویر را عقب ببر، تا جایی که فقط یک نقطهی کوچک شود… و محو شود.
احساس کن که قدرت در دستان توست — تو داری کنترل تصویر ذهنت را در دست میگیری.
حالا فوراً یک خاطرهی فوقالعاده مثبت را بیاور:
چیزی که در آن حس قدرت، شادی یا عشق داشتی.
آن تصویر را:
روشن، بزرگ و رنگی کن.
نزدیک بیاور.
صدای خنده یا شادی را قویتر کن.
احساس گرما و قدرت را در بدن پخش کن.
بگذار مغزت یاد بگیرد: «من قدرت انتخاب دارم که در چه تصویری زندگی کنم.»
حالا چند بار پشت سر هم انجام بده:
خاطرهی منفی → کوچک، تاریک، محو.
خاطرهی مثبت → بزرگ، روشن، نزدیک.
(۳ تا ۵ بار.)
بعد از چند بار، مغز بهطور ناخودآگاه یاد میگیرد که احساس مثبت جایگزین احساس قدیمی شود.
در حالیکه تصویر مثبت را در ذهن داری، با قدرت بگو:
«من کنترل احساساتم را در دست دارم!»
«گذشته من درس است، نه درد!»
(میتوانی همزمان مشتت را محکم ببندی — این کار باعث لنگر احساسی میشود.)
اگر ۳ روز متوالی این تمرین را روی همان خاطره انجام دهی، مغزت مسیر جدید را تثبیت میکند.
بعد از آن، حتی وقتی خاطره دوباره یادت میآید، احساس ناراحتیات خیلی کمتر خواهد شد — یا کاملاً از بین میرود.
