۱۴۰۵/۰۲/۲۶
#زندگینامه
اگر قرار باشد زندگینامهام را بنویسم بیشک متن این زندگینامه من نیستم. متن این زندگینامه کشوری خواهد بود که در سال تولدم ۱۳۶۱ حدوداً ۲۳ میلیون جمعیت داشت و حالا در آستانه ۴۴ سالگیِ من، حدودا ۸۷ میلیون جمعیت. کشوری با نرخ روزافزون مهاجرت، آنهم نه مهاجرت یکی چون من که زندگینامهاش مفت نمیارزد. کسانی که اگر میماندند... راستش بخشی از زندگینامهام حرفهایی ست که ناگزیر بجایشان چند نقطه باید گذاشت.
اهمیت زندگینامهی من در روندیست که جامعهی ایران از سال ۶۱ تاکنون طی کرده و آستینمان که هر روز با پاسخی در خور از جانب دولت (حکومت) به این روند، مزین میشود.
آموزش و پرورش هم از آن بخشهاییست که در متن زندگینامهام قرار دارد. خانم بهرامی با آن چهرهی ظریف و نگاه عسلی رنگش که وقتی شوقم به ادبیات را دید، شاهنامهی نفیس خانوادگیش را چند روزی به من سپرد. حتی معلم عربی با مزهای هم داشتم که برای تأدیب ما اگر خطا میکرد خودش را با خطکش میزد. معلم تاریخ هم با آن لهجهی شیرینش هربار شیطنت میکردیم به ما میگفت:«میمون! مثل آدم باش».
یادم باشد خاطرهی مهر صدآفرین دزدیدنم از معلمهای ابتدایی را هم در زندگینامهام بنویسم.
از دادگاه هم خاطرهای بامزه دارم. بنا به دلایلی در ۱۳ سالگی، دادگاه همدان برایم حکم رشد صادر کرد و البته قاضی خیالش راحت بود که حکم محکمی صادر کرده. چون آنقدر عاقل بودم که به جز اینکه میدانستم نامم چیست و چند سالهام، مواد قرمه سبزی را هم که شامل لوبیا، سبزی و گوشت میشود را میشناختم. این مهمترین سوالش بود.
۲۴ سال سابقهی کار دولتی دارم. یکبار همان ماههای اول استخدام بود که از حراست نامهای دریافت کردم برای صدای خندههایم. بلند بود و بیشرمانه. حدودا پس از بیست سال کار کردن، دوبار گزینش شدم و هر دوبار معلوم شد اصلح گزینش نیستم. و حقیقتا هم درست تشخیص دادهاند. چطور ممکن است کسی که بسیجی نیست، راهپیمایی نمیرود، نماز جمعه هم شرکت نمیکند اصلح گزینش باشد؟ گیرم که تعهد و تخصص هم داشته باشد. اینها که ملاک نیست.
این زندگینامه هنوز ادامه دارد. هنوز از تنگهی اینترنت نگفتم که هر جا خطر دانستن چیزهای نابجا وجود داشت، دولت چون پدری مهربان، حتی فداکار، تنگه را بست تا معصومیتم به تاراج نرود.
متن این زندگینامه باید از جنگ بگوید و از کشوری که قبل از تولدم در جنگ بود. هنوز هم هست. باید حواسم باشد چند دهه زیستن در شرایط حساس کنونی را درست شرح دهم.
دین، دانشگاه، روابط خصوصا با جنس مخالف، تبعیضها، مردمی که هر روز کنارشان قدم میزنم و .. دلایلی هستند که میخواهم روزی زندگینامهای بنویسم که متنش من نیستم.
شکیبا اسکاف.