ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

زندگی‌نامه نویسی

۱۴۰۵/۰۲/۱۵

۱- من خوش شانسم که مادرم مرد پیش از آنکه بدانم چقدر برای بودنم به او مدیونم و هرگز ترس از دست دادنش را نداشتم چون خیلی زود به غم نبودنش خو گرفتم.

۲- زیاد پیش می‌آید که من بمیرم و از نو زاده شوم و تولد پسرم «پندار» ژرف‌ترین اتفاقی ست که پیوسته مرا می‌زاید.

۳ـ اگر می‌شد به یازده سالگی بروم که چیزی را از آن موقع با خودم بیاورم، حتماً حیاط خانه‌ی کودکی را با آن باغچه‌ی پر گل و درخت آلبالویش، دیوارهای بلندی که همیشه چند مارمولک لابه‌لای پیچک‌هایش می‌لولیدند، حوض آبی رنگ وسط حیاط که گاهی چند ماهی سرخ هم در آن بود، صف دراز مورچه‌ها لابه‌لای اشکال هندسی موزاییک‌ها را به همراه صدای قمری‌ها با خودم می‌آوردم.

۴ـ هر وقت شکل آنقدر جهان کج و کوله می‌شود که جای خوبی برای رفتن، بودن و ادامه دادن پیدا نکنم یکی از کتابهایم را برمی‌دارم، شاید حافظ، شاملو یا قصه‌ای باشد، تا در جهانش راه بروم، بمانم بلکه مسیر تازه‌ای برای ادامه دادن بسازم.

۵ـ خیلی دلم می‌خواهد درباره‌ی حسادت بنویسم، ولی می‌ترسم آنقدر مرا بشناسی که بفهمی بیشتر از همیشه وقتی حسود می‌شوم که خودم را با دیگری مقایسه کنم یا به کار دیگران سرک بکشم.

شکیبا اسکاف

ک بکشم.

زندگینامه
۶
۰
شکیبا اسکاف
شکیبا اسکاف
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید