سرو ابرکوه تنها موجود زنده ای است که حضور زرتشت را دیده ظهور مسیح را درک کرده و به عبور مارکوپولو سلام داده
این سرو تنها یک درخت کهنسال نیست؛ نمادی زنده از تداوم تاریخی ایران است. درختی که قرنها ایستاده و از فراز و فرودهای بیشمار این سرزمین عبور کرده است. گفته میشود که این سرو، روزگار پیامبران، ظهور ادیان و عبور کاروانهای تاریخ را دیده است. فارغ از صحت تاریخی این روایتها، آنچه اهمیت دارد معنای نمادین آن است: تداوم.
اگر حلقههای سالانهی این سرو را بنگریم، هر حلقه نشانی از یک سال زیستن و هر لایه نمادی از نسلی است که بر این خاک زیسته است. ایران نیز چنین است؛ هر نسل، حلقهای بر تنهی این درخت کهن افزوده است. نه گسسته از پیشینیان، بلکه پیوسته به ریشهای عمیق.

سالها بر این باور بودم که یکی از جدیترین مخاطرات پیش روی ایران، تلاش برای جداسازی هویت ایرانی از ریشههای تاریخی و فرهنگی آن است؛ تلاشی که میتواند به گسستی در حافظهی جمعی منجر شود. گسست تاریخی، جامعهای پدید میآورد که خود را ادامهی گذشته نمیبیند و در نتیجه، نسبت به آینده نیز احساس مسئولیت عمیق ندارد.
درختی را تصور کنید که نسلهایش دیگر خود را بخشی از تنهی اصلی ندانند. در این حالت، به جای آنکه هر نسل چون حلقهای مستحکم در بطن درخت شکل گیرد، به پدیدهای سطحی بدل میشود؛ چیزی شبیه قارچ بر پوست درخت: بیریشه، سست و ناپایدار.
هویتزدایی، اگر تداوم یابد، نسلی میآفریند که «هرجایی» است؛ نه به معنای جهانوطنی آگاهانه، بلکه به معنای بیریشگی. نسلی که به جای پیوند با تاریخ، در سطح زمان معلق میماند.
بر همین اساس، سالها معتقد بودم که راه برونرفت از این وضعیت، بازگشت به ملیگرایی به عنوان یک چارچوب هویتی است؛ نه ملیگرایی افراطی، بلکه ملیگراییای که ایران را به عنوان یک تداوم تاریخی و فرهنگی در نظر میگیرد.
ملیگرایی در این معنا، تکیه بر ریشههاست. جدا شدن از هر آنچه هویت ایرانی را به حاشیه میراند و بازگشت به آن حلقهی مرکزی که همهی نسلها را به هم پیوند میدهد: «ایران».
آنچه در ماههای اخیر مشاهده شد، برای من نشانهای قابل تأمل بود. در زمانی کوتاه، موجی از توجه به نمادهای ملی و تأکید بر هویت ایرانی شکل گرفت؛ گویی هرچه سرکوب بیشتر بوده، واکنش اجتماعی نیز عمیقتر شده است.
به نظر میرسد که جامعه، به صورت خودجوش، حول حلقهای مشترک گرد آمده است؛ حلقهای که هدفش نه ایدئولوژی خاص، بلکه خود ایران است. اگر این روند ادامه یابد، میتوان تصور کرد که نمادهای ملی بار دیگر در فضاهای عمومی پررنگ شوند؛ از رنگها و نشانهها گرفته تا شیوهی بیان افتخار به ایرانی بودن.
نمادها اهمیت دارند. آنها حافظهی جمعی را فعال میکنند و احساس تعلق میآفرینند. شهری که سرشار از نمادهای مشترک باشد، شهرِ افراد جداافتاده نیست؛ شهرِ مردمی است که خود را بخشی از یک کل تاریخی میدانند.
اگر ایران را چون سرو ابرکوه ببینیم، مسئلهی اصلی حفظ پیوند نسل امروز با ریشههای آن است. هیچ درختی بدون ریشه تاب نمیآورد، اما هیچ درختی نیز بدون رویشهای تازه زنده نمیماند. شرط بقا، پیوند ریشه و رویش است.
نسل امروز باید خود را نه پدیدهای موقتی و سطحی، بلکه حلقهای از یک تداوم بداند. هرچه این احساس عمیقتر شود، انسجام اجتماعی بیشتر و آسیبپذیری کمتر خواهد بود.
ایران، اگر همچنان خود را چون درختی کهن ببیند، میتواند از هر دورهی سخت عبور کند. حلقهها افزوده میشوند، اما تنه باقی میماند. آنچه باید حفظ شود، همین پیوستگی است؛ پیوندی که نه با اجبار، بلکه با آگاهی و انتخاب جمعی شکل میگیرد.