
اولین واکنش من این بود: «پس بدافزار هم میتواند وجدان داشته باشد؟»
نه، اشتباه نکن. وجدان که نه. وجدان متعلق به موجودی است که میتواند انتخاب کند. بدافزار انتخاب نمیکند. بدافزار فقط اجرا میشود. اما نویسندهاش – آن خالق غایب – انتخاب کرده بود. انتخاب کرده بود که بیاید، بدون اجازه وارد خانهات شود، قفلهای ورود را عوض کند، بدافزارهای دیگر را پاک کند، و بعد یادداشتی بگذارد: «لطفاً خودت درستش کن».
حالا سوال: این کار، خیر بود یا شر؟

تصور کن نیمهشب، بدون اینکه خبر داشته باشی، یک غریبه وارد خانهات میشود. او آشپزخانهات را تمیز میکند، سم موشها را میریزد، درب ورودی را تعمیر میکند، و بعد روی یخچال یادداشت میچسباند: «سلام، در پشتیتان باز بود. من بستمش. لطفاً فردا قفل جدید بخر.»
صبح که بیدار میشوی، خانه مرتبتر است. هیچ چیزی کم نشده. حتی متوجه میشوی که موشها هم رفتهاند. اما یک احساس عجیب داری: کسی بدون اجازه من وارد شده.
حالا فرض کن این غریبه، همین کار را در هزار تا خانه دیگر هم انجام داده. و از هیچ کدام، حتی یک سوال هم نپرسیده.
آیا او آدم خوبی است؟
این دقیقاً پارادوکس Wifatch است. یک بدافزار که مثل یک نگهبان خیابانهای دیجیتال عمل میکرد، بیآنکه کسی از او خواسته باشد.

در اخلاق، یک اصل قدیمی وجود دارد: خودمختاری (Autonomy). یعنی حق هر انسانی که درباره حریم و جانش خودش تصمیم بگیرد – حتی اگر آن تصمیم، احمقانه باشد.
اگر من رمز روترم را «123456» بگذارم، احمقانه است. ولی حق من است که احمق باشم. Wifatch این حق را از من گرفت. او گفت: «تو نمیدانی چطور از خودت محافظت کنی، من برایت انجامش میدهم.»
این یعنی دیکتاتوری خیرخواهانه. یعنی «به زور مهربانی». آیا مهربانیِ تحمیلی، هنوز مهربانی است؟
همه میگویند: «اما Wifatch هرگز کار بدی نکرد.» بله، نکرد. ولی سوال این است: از کجا میدانیم که فردا نکند؟
نویسنده Wifatch میتوانست هر لحظه یک بهروزرسانی از طریق شبکه P2P بفرستد که به جای پاکسازی، فایلها را رمزگذاری کند. او این کار را نکرد. اما توانایی انجامش را داشت.
این دقیقاً همان معمایی است که نیچه دربارهاش میگوید: «اگر به پرتگاهی خیره شوی، پرتگاه نیز به تو مینگرد.» Wifatch ابزاری را ساخت که میتوانست هم محافظ باشد هم قاتل. این که امروز محافظ را انتخاب کرده، دلیلی بر خوب بودن فردا نیست. و ما تحلیلگرها، هیچ کنترلی روی تصمیم فردای او نداریم.
عجیبترین بخش ماجرا: نویسنده Wifatch، کدش را متنباز (Open Source) منتشر کرد با مجوز GPL. یعنی هر کس میتواند برود، کد را بگیرد، یک شرط if به آن اضافه کند که «به جای پاکسازی، باجگیری کن»، و یک نسخه جدید منتشر کند.
آیا نویسنده Wifatch نمیدانست این خطر وجود دارد؟ معلوم است که میدانست. پس چرا این کار را کرد؟
شاید از سر سادهلوحی. شاید از سر اعتماد به نفس که «کسی جرات نمیکند». یا شاید از سر یک باور عجیب: دانش باید آزاد باشد، حتی اگر خطرناک باشد.
این همان بحث قدیمی است: آیا باید طرز ساختن بمب اتم را پنهان کرد، یا منتشر کرد؟ Wifatch انتخاب کرد منتشر کند. و این انتخاب، میتوانست (و شاید هنوز هم میتواند) به فاجعه ختم شود.
آن شب که Wifatch را در سندباکس کالبدشکافی میکردم، به لحظه «کیل کردن» که رسیدم، مکث کردم.
قبلاً در پست «گفتگو با خدا» گفتم که کیل کردن بدافزار، حس خداییست که مخلوقش را نابود میکند. اما آنجا، بدافزارها تخریبگر بودند. این یکی… این یکی چی بود؟
آیا من قاتل یک موجود مفید بودم؟
بعد فکر کردم: نه. Wifatch «موجود» نبود. یک اراده بود که از حنجره نویسنده غایبش بیرون میآمد. نویسندهای که هیچ وقت معلوم نشد کیست، کجاست، چرا این کار را کرد، و الان کجاست.
من آن اراده را نابود نکردم. فقط یک کپی از آن را خاموش کردم. اما سوال فلسفی همچنان سر جایش ماند:
اگر کد، خوبی کند، اما راه را برای بدی باز بگذارد، «خوب» محسوب میشود؟