تصور کن. سال ۱۹۷۱. هیچکس هنوز واژهٔ «ویروس» را نشنیده. آنتیویروس وجود
ندارد. هک یک کلمهٔ لوکس است. کامپیوترها اتاقی به گودی یک کمد دارند و لا
به لای کابلهایشان بوی لاستیک سوخته میآید.
در این دنیای خام، یک برنامهنویس به اسم باب توماس
چیزی مینویسد روی شبکهٔ ابتدایی آرپانت. نه برای دزدی، نه برای جاسوسی،
نه حتی برای خرابکاری. برای چه؟ هیچکس دقیقاً نمیداند. شاید برای دیدن
واکنش یک ماشین.
آن چیز از کامپیوتری به کامپیوتر دیگر میپرد. یک وظیفه بیشتر ندارد: پیامش را بنویسد و ناپدید شود.

روی صفحهٔ سیاه و سفید یک ترمینال قدیمی، این جمله نقش میبست:
I’M THE CREEPER… CATCH ME IF YOU CAN
کریپر هیچ فایلی را پاک نکرد. هیچ رمزی ندزدید. هیچ باجی نگرفت. فقط گفت: «من کریپرم… بگیر اگر میتونی.»
بعد رفت.
و این رفتن و برگشتن، قلقکی بود که اولین ضربان قلب یک موجود دیجیتال را ثبت کرد.

اینجاست که فلسفه وارد میشود، بدون اینکه اسم یک فیلسوف را بیاورد.
کریپر هیچ «چرا»ای پشت خود نداشت.
هدفی نداشت.
غریزهای نداشت.
فقط بود. و بودنش را اعلام میکرد.
اگر موجودی ساخته شود فقط برای گفتن «من هستم»… آیا واقعاً وجود دارد؟
حالا از خودت بپرس:
آخرین بار کی کاری کردی بدون هیچ چرایی؟
آخرین بار کی حرف زدی فقط برای اینکه ثابت کنی هنوز نفس میکشی؟
داستان جذابتر میشود. چند ماه بعد، ری تاملینسون (همان کسی که بعداً ایمیل را اختراع کرد) برنامهای نوشت به اسم ریپر – Reaper که کارش فقط یک چیز بود:
تعقیب کریپر و نابودش.
یعنی اولین آنتیویروس تاریخ شبیه یک دروگر بود که به شکار شبح رفته است.
اما سؤال اینجاست:
وقتی ریپر کریپر را بگیرد… دیگر چه کسی ریپر را میگیرد؟
سؤال اول:
موجودی که فقط میگوید «من هستم» – هست یا نه؟
اگر جواب بدهی «هست»، پس ذرهای از واقعیت را به کد میدهی.
اگر بدهی «نیست»، پس آن پیام روی صفحه که دیدی، خیال بود؟
سؤال دوم:
چند بدافزار امروزی، در عمق کدهای پیچیدهشان، همان حرف را میزنند؟
«بگیر اگر میتونی»؟
همان ژست یک شبح که میداند فرار کردن لذتش از ماندن بیشتر است.

نه، کریپر شر نبود. شاید حتی خندهدار بود.
اما نقطهٔ صفر را ساخت.
بعد از کریپر، بقیه آمدند.
بعضی از روی کنجکاوی، بعضی از روی انتقام، بعضی برای پول، بعضی فقط برای دیدن آتش.
اما اولین نفر…
اولین نفر فقط گفت: من هستم.
و این جمله، تمام چیزی بود که برای شروع یک افسانه نیاز داشت.
کریپر سالهاست که مرده. ریپر هم دیگر نیست (البته شاید).
اما سوالش روی دیوار ذهن ما ماند:
«بگیر اگر میتونی.»
تو الان در مقابل یک انتخاب ایستادهای:
یا این متن را میبندی و میروی سراغ زندگی همیشگیات،
یا در کامنت مینویسی «مفید بود» و قدم کوچکی برمیداری تا به خودت ثابت کنی اینجا فقط نخواندهای، بلکه لمسش کردهای.
یک سؤال از خودت بپرس:
چند بار شده چیزی بخوانی که نگاهت را عوض کند، اما هیچ کاری برایش نکنی؟
این مقاله یکی از همان چیزهاست. یا الآن قدمی برمیداری، یا بعداً فراموشش میکنی. انتخاب با خودت است.
اگر وضعیت مالیات خوب نیست، به هیچ عنوان پول نده. فقط کامنت بگذار و بگو «مفید بود». همین برای من کافی است.
اما
اگر میتوانی و میخواهی ثابت کنی که این موضوع برایت مهم بوده، لینک زیر
را بزن. هر مبلغی. ده هزار تومان یا ده میلیون. فرق نمیکند.
در توضیحات بنویس دوست داری پست بعدی درباره چه چیزی بنویسم. قول میدهم اگر به کارم مربوط باشد، همان هفته منتشرش کنم.
یادت باشد:
کسانی که هیچ کاری نمیکنند، حق دارند درباره تغییر دنیا حرف بزنند. عملی که میکنی، حتی کوچک، ارزش تو را نشان میدهد، نه پولت را.
ممنون از دونیتهاتون. این مقاله هم برای دونیت یک شخص عزیز بود که نوشته بود: «خاطرات تخصصیت خیلی برام جالبه، مثل اون ویروس فلسفی. لطفا بیشتر بنویس. پاینده باشی.»