ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

پدر بزرگ بازیگوش

وارد خانه‌ی پدربزرگ شدم. روبروی تلویزیون نشسته بود و کارتون دکتر ارنست را نگاه می‌کرد. پدربزرگم علاوه بر حواس‌پرتی که داشت به شدت ازدواجی بود. شدیدا رفته بود تو نخ کارتون دکتر ارنست. حتی به من هم نگاه نکرد. همانطور که نگاهش به صفحه‌ی تلویزیون میخ شده بود گفت: «اومدی بابا؟!»
- آره بابا. چه خبر؟ بدجوری پابستش شدی!
- میگم بابا این زن دکتر ارنست هم زن خوبیه‌ها!
- بله آقا جون؟!
- چیزه، میگم ... منظورم اینه که خوب میشد اگه میتونستی این زن دکتر ارنست رو برای من بگیری.
فهمیدم باز قرص‌هایش را نخورده است.
- صد بار به نسترن گفتم قرصاتون رو به موقع بده. حالا کجا رفته این آبجی؟!
- گفت میخوام برم خونه دوستم کار دارم.
همین طور که قرصهایش را با یه لیوان آب در سینی گذاشته بودم و نزدیکش شدم، گفت:
- خدایی زن خوب و بسازیه. پرستار هم هست. این دکتر ارنست قدرش رو نمیدونه. الان نگاه می‌کنم ، از قسمت سوم به بعد همش یه دست لباس پوشیده. خیلی قانعه. کبری مثل این نبود. همش لباس می‌خواست.
- اولا که اینا مسیحی‌ان بابا بزرگ! بعد هم زنه شوهر داره. بعدش هم آقا جون این فیلم نیست. کارتونه. وجود خارجی نداره.
شیطنتم گل کرد و ادامه دادم...
- می خوای مامان پرین رو برات بگیرم؟! هم هندیه هم بیوه است.
- نه نمی‌خوام، زود می‌میره. تا میام بهش دل ببندم مثل کبری تنهام می‌ذاره.
- بیا بابا! بیا این قرص رو بخور. نذار این داروهات اینقدر دیر بشن.

🖌 رسول کامبیزی


کارتونقرص
۶
۱۱
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید