
محبوب غایب و دیرینه ی من سلام!
خبر آمد که اینجا موضوعِ نوشتن، سه فصل عاشقیست!
سه فصل؟ کدامین سه فصل؟
همان سه فصلی که در اولینش عاشقم کردی
در دومینش که توجه و نظرم را بدست آوردی و اندکی ماندی
و در سومینش رهایم کردی؟؟؟
این آدمیان چه چیز را و چه را میخواهند بدانند؟
چرا برایشان روایتِ سرگذشتِ عاشقانه ی تلخی که بی فرجام ماند، شنیدن دارند؟
لابد میخواهی بگویی برای ابراز همدلی و همدردی!
و یا شاید هم میخواهند بدانند آنطرف دنیا یک نفر دلشکسته و محزون همچون خودشان هست!
این عادت اکثریت آنهاست؛ هر کس با فهمِ اینکه کسی به بیچارگی و درماندگی خودش وجود دارد، به دردِ خودش تسکین میدهد!
بیخیال ... از هر خیال
بگذار کمی برایت از آنچه از "تو" در "من" جا ماند بگویم...
حتی اگر من تو را بخشیدم
تو هرگز خودت را نبخش.

محبوب بی رحم، سنگدل و بی احساس من...
این نامه اتمام حجت از پایان راهِ منو تو با هم در انتهای سرنوشت هردومان است.
لطفا از شنیدن هیچ یک از کلماتم دلخور مشو، درست است که برای هم نشدیم اما همچنان ناراحت نشدن تو برایم مهم است.
این نامه را فرصتی برای آخرین واژگان رد و بدل شده میان خودم و خودت بدان.
برای تخلیه ی تمام آنچه هیچوقت فرصت نشد درآخرین لحظاتِ با هم بودنمان به تو بگویم.

اگرچه کارِ ما دِیر زمانی بود که با یکدیگر رو به اتمام رفته بود اما هیچکدام جرات مستقیما بند گسستن، از این طنابِ پوسیده و بی جان را نداشتیم.
محبوبم من فهمیدم که نمیتوان با طناب شل به انتهای چاه رفت، آنهم چاهی به نام زندگی که در حالت عادی هم مهیب و سهمناک است، چه رسد به اینکه همسفر و هم مسیرت همراهِ مناسبی برای تو نباشد.
منو تو هردو خوب بودیم، هر دو به نوبه ی خودمان، اما در کنار هم تناسب خوبی نداشتیم.
علی رغم شباهت ها و احساس نزدیکی زیادی که با هم داشتیم در برخی مسائل چنان با من رفتار میکردی که گویی دشمن جانی تو هستم.
محبوبم میخواستم بگویم که میشد بمانی و نخواستی.
اما حالا میخواهم بگویم ممنونم که نیستی. ممنونم که رفتی، ممنونم که نماندی.
ممنونم که راه را باز کردی و اجازه دادی افرادی که لایقم هستند خودشان را سبز کنند.
اجازه دادی آنها که بهتر از تو، زیباتر از تو و عمیق تر از تو مرا به خاطر وجودم و آنچه واقعا خودم هستم بدون هرگونه تغییر، دوست بدارند، بستایند، عشق بورزند، ابراز علاقه کنند و مرا به آنچه هستم و برایش زاده شدم نزدیک تر کنند.

مدت مدیدی، همچون سی فصل عاشقی! از احساسات پاک، دست نخورده و خالص و معصومم دوشیدی و نوشیدی.
گِله ای نیست؛ مقصر دل دیوانه ی ماست.
تقصیر خودم بود که میخواستم قلبم تو را انتخاب کند، تو را دوست بدارد. اما اینک فهمیدنش بسیار بهتر از فهمیدنش زیر یک سقف بود.
میخواستم آنکه اسمش در شناسنامه ام ثبت میشود تو باشی، میخواستم آنکه پدر بچه هایم میشود تو باشی، میخواستم لحظه ای که" بله" میگویم کنارم تو نشسته باشی، میخواستم صبحم را با تو شب و شبم را با تو صبح کنم. میشد که دخترم به تو بگوید "بابا"...
اما شانس؟ سرنوشت؟ تقدیر؟ شرایط؟ بهانه؟ تفاوت های اساسی؟ نمیدانم نامش کدام است اما به هرجهت نشد که بشود.

و من اکنون دختر قوی ای هستم که برای نبودن هیچ مذکری نه تنها دیگر هیچ اشکی نمی ریزد بلکه به دیگر هم نوعانش یاد میدهد هیچ پسری ارزش هدر دادن اشک های ارزشمندت را نداشته و ندارد.
تو به من قدرتی دادی که هیچ دشمنی نمیتوانست بدهد. تو یاد دادی برای چندمین بار در زندگی ام به خود یادآوری کنم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست و دقیقا همان کسی که از او بیشترین توقع را داری بیشتر از همه تو را ناامید میکند. و ما آدمها از سمتی سقوط میکنیم که به آن تکیه داده ایم. دقیقا همان کسی که فکر میکنی از او بعید است، از همان، از همه بیشتر محتمل است.
یادم دادی از هیچکس در سرم بت نسازم. و دوباره از میزان اعتمادم به آدمها بسیار کمتر از قبل کنم، بطوریکه دیگر دکمه ی اعتمادم خراب شده است و من ماندم و کوله باری از خاطره، خستگی، عواطف بیجا خرج شده و قلبی که نشسته ام به دوخت و دوز پارگی هایش و وصله پیله زدن هایش!

دوست دارم خوشبخت شوی، نمیخواهم زندگی ات تلخ باشد. از آن آدمهایش نیستم! آرزو و دعای بد حتی برای دشمنم نمیکنم. اما فقط از خدا میخواهم یاری بی احساس، سرد، خشک و بی ذوق و هیجان نصیبت کند.
آنوقت شاید آن روز، کمی، فقط "کمی" یاد من بیفتی.
پشیمان میشوی اما روزی که بسیار دیر شده است.

من از عشقی که به تو دادم هرگز افسوس نمیخورم، گرچه زخمی ام و از جنگ عشق برگشته، گرچه عزت نفسم را خدشه دار کردی، مدام حس ناکافی بودن به من دادی، و با من طوری رفتار کردی که انگار قلبی در سینه ی من نیست.
عطایت را به لقایت بخشیدم، اکنون دیگر رهایی، هیچ حس و تعلق خاطری مطلقا به تو ندارم. با رهگذران خیابان دیگر برایم فرقی نداری، این خودت بودی که خواستی از بهترین جای فکر و قلبم به بی اهمیت ترین بخش پرتاب شوی.

فقط رویاهایمان را با دیگری تجربه نکن، بگذار آنها جایی مدفون، ناپیدا و پنهان در کنج دلت باقی بمانند.
