ویرگول
ورودثبت نام
روان نویس
روان نویس(INTP)جهان هر فرد، به اندازه وسعت فکر اوست." خونم جوهر خودکارمه" دانشجو معلمِ فرهنگیان| امورتربیتی
روان نویس
روان نویس
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

خاطرات خونین من با جوجه رنگی های تابستونی:(

حتما براتون بارها و بارها پیش اومده که در فصل تابستان از کنار گوشه و کنار خیابان های بی انتها رد شده اید و ناگهان صدایی شبیه به جیک بعد جییک ،جیییک،جییییییک و بعد جیییییییییییک و در نهایت جیک شنیده اید.

در ابتدا اهمیتی نداده اید اما بعد از آن متوجه شده اید که صدا نزدیک تر آن چیزی است که فکرش را میکنید. کمی دور و اطراف را با دقت بیشتر نگاه میکنید که ناگهان چشمانتان به کیسه فریزری در دستان دختربچه یا پسر بچه ای بازیگوش،دوخته می شود.

خانه ای که برای جوجه هایم ساخته بودم
خانه ای که برای جوجه هایم ساخته بودم
ساعت 3 بامداد
ساعت 3 بامداد
10 سال پیش: اسم ها: سفیدبرفی-صورتیـ سبزک
10 سال پیش: اسم ها: سفیدبرفی-صورتیـ سبزک

از این قرار ، من هم، 2بار مادربی گناهم را به اجباری باور نکردنی وادار به خرید این جوجه های فسقلی کردم.

آنقدر اشک ریختم و شب و روزم را سیاه کردم تا بالاخره راضی به انجام این کار شد.تنها دلیل منطقی که داشت این بود که (او) باید جای جوجه ها تمیز کند ×ــــ×

هرطور که شده بود لباسم را پوشیدم و کیف و و جورابم را به طرز گستاخانه ای برداشتم و به سمت در رژه رفتم.

در بازار فروشنده داد و فریاد می کشید؛کوچولو ها گریه کنید تا مادرتون برای شما جوجه بخره!

قیافه من به سمت مامان:[
قیافه من به سمت مامان:[

من هم از فرصت استفاده کردم و کیسه فریزری از فروشنده درخواست کردم و مادر را به سمت کارتون بد بوی جوجه ها هدایت کردم.مادر در عین عصبانیت گفت که یکی را انتخاب کنم "گفتم اگر یکی باشد از تنهایی دق می کند" راضی شد 2 تا انتخاب کنم. در همین حال گفتم"اگر یکی از دوتا بمیرد دوباره آن یکی تنها میشود.در کمال قانع شدن 3 تا جوجه یک روزه ی دوست داشتنی به رنگ های صورتی و سفید و سبز خریدیم و به خانه رسیدیم.(بماند که در راه، جوجه ها چقدر دستم را نوک می زدنند)

خانه ای دوبلکس تدارک دیدم و از برنج اعلای ایرانی و آب تصفیه شده ی خنک در بخش آشپزخانه قرار دادم؛اما تمام این زیبایی ها فقط برای چند لحظه دوام آورد ؛جوجه ها اول پا در آب می گذاشتند و بعد در برنج و
(خمیر برنج) تهیه می کردند. آنقدر تعفن آور و بد شکل می شد که خود جوجه ها هم دیگر از آن نمی خوردند چون مخلوط با چیز دیگری هم میشد:)

چندی گذشت .از پوست خیار و برنج و دانه و نان گرفته تا رشته و ماکارانی و سبزی به خوردشان دادم که حسابی فربه و چاق و چیلی شده بودند (آن هم در یک تا دو هفته)!

علاقه ی بسیااااار شدیدی به خوردن فیبر های ساختمانی داشتند و وقتی در دهان همدیگر می دیدند،دنبال هم به سرعت خزیدن مار می دویدند.
علاقه ی بسیااااار شدیدی به خوردن فیبر های ساختمانی داشتند و وقتی در دهان همدیگر می دیدند،دنبال هم به سرعت خزیدن مار می دویدند.

اما دیگر وداع فرا رسیده بود .

آنقدر بزرگ شده بودند که دیگر هیچ کارتنی مناسب نگهداری آنها نبود و در تراس ساختمان هم امکان پذیر نبود(بال درآورده بودند و از کارتن به بیرون پرواز می کردند.

حتی در این میان یکبار هم چیزی به خورده شدن توسط گربه ی ناقلا نمانده بود.(2 بار جوجه داشتم:یک بار 3 تا بار دیگر که آخرین بار عمرم شد 2تا.


پدر بزرگوارم که همیشه بهترین پیشنهاد را می داد،2 راه برای دختر کوچولوی گریانش گذاشت:1یا باید آن را می خوردیم و جلوی چشمانم کباب می شد،پوستش کنده میشد،کشته می شد.
و یا اینکه آن را به کسی می دادیم .(آن هم برای خوردن نه برای نگهداری)

پس از یک شب کامل گریه کردن و افسردگی گزینه دوم را انتخاب کردم (چگونه می توانستم جوجه ای که با دستانم خودم پروش یافته بود را بخورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد ها پدرم گفت که آن را به فردی که خانه اش نزدیک کلانتری است فروخته است(نفروخته بود و رایگان داده بود و به دروغ از جیب خودش به من به ازای هر جوجه 15 هزار تومن داد.)پدرم گفت حتی یکبار دیده بود مرد خریدار جوجه ها را برای قدم زدن در حیاط کلانتری برده بود که همچنان هم سرحال بودند. .

خداحافظ ای جوجه های از قفس پریده :(










۱۷
۱۸
روان نویس
روان نویس
(INTP)جهان هر فرد، به اندازه وسعت فکر اوست." خونم جوهر خودکارمه" دانشجو معلمِ فرهنگیان| امورتربیتی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید