چمدان هایش، لباس هایش، کفش هایش، هیچ کدام را نبرده بود. تمام فکر زن این بود که مردش بی لباس و کفش و آمادگی، چقدر میتواند به خانه برنگردد. تمام فکرش این بود که این مرد چرا قبل از رفتن آشغال ها را برده بود؟!
فکرش این بود که چرا مرد پیش از رفتنش به رفیقش گفته بود میرود اما به خودش نه.
زن قبل اینکه از آقای رفیق بشنود همسرش مدتی میرود و بر نمیگردد و این تمام چیزیست که میداند، با دوستش حرف زد. دوستش به شوخی به زن گفت: بیا مثبت باشیم. شاید تصادف کرده!
بعد از شنیدن از آقای رفیق، فهمیدند که مثبت بودن بیفایده است. نه تصادفی در کار بود، نه مرگی، نه خسارتی. مرد رفته بود و معلوم نبود کی بر میگردد.
روز اول یقین داشت که نگرانی اش بی مورد است. یقین داشت که (جدای آن که مرد چه گفته) مردش بر میگردد و بعد از آن که حسابی با هم دعوا کردند، با هم شام میخورند و بعد سر اینکه کدام برنامه را در تلویزیون تماشا کنند، بحثشان می شود و در نهایت نه فوتبال به مرد آنقدری میچسبد که باید، نه آن سریالی که زن هر شب میخواهد تماشا کند.
روز دوم، زن از حالت نگران به حالت خود اتهامی رسید. او چه کار کرده بود که مرد میخواست با رفتنش تنبیهش کند؟ جواب تلفن نمیداد. جواب پیام ها را نمیداد. به خانه هم که نیامده بود.
روز سوم اما زن خشمگین بود. فرقی نمیکرد به چه دلیل مرد رفته بود، او مستحق این گونه رها شدن نبود.
روز چهارم بود که قفل در را عوض کرد، چمدانش را جمع کرد، سیمکارتش را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت و بعد با دوستانش به مسافرت رفت تا با تنهایی اش خوش بگذراند.
روز پنجم، پر از دود سیگارهایی بود که مدتها بود نمیکشید.
روز ششم پر از احساس کرختیای بود که به خاطر قرص خواب آور دیشب در بدنش حس میکرد. ملحفهها بوی ادکلنی را میداد که خودش برای شوهرش خریده بود. همین سه هفته پیش بود که با هم به این ویلا آمده بودند. سوپرایز سالگرد ازدواجشان را شوهرش، خودش تماما تدارک دیده بود.
روز هفتم را با احساس اضطراب اینکه نکند شوهرش به او زنگ زده و او نفهمیده گذراند.
روز هشتم را با مهمانی مفصلی که در ویلایش با رفقایش گرفته بود سپری کرد و بعد فهمید این بهترین راه اوست. روز نهم و دهم را هم همینطور گذراند. شب آن روز بود که زن تصمیم گرفت فردایش به خانه برگردد.
روز یازدهم بود که زن به خانه برگشت. پیغامگیر تلفن چشمک میزد. این روش منسوخ و قدیمی، مگر هنوز هم استفاده میشد؟!
صدای آقای رفیق بود: سلام. قفل در رو عوض کردین. پریروز اومده که بیاد خونه اما نتونسته بیاد تو. بهتون زنگ زده اما نه خطتون، نه خونه تون رو جواب ندادین. زنگ زدم که بگم کوتاه بیای زن داداش. یه شب شام بیاین خونه ی ما. روی همو ببوسین تموم شه. باهام تماس بگیرین. خدافظ.
زن، قلبش به سرعت می تپید، به سرعت دویدن یوزپلنگی که برای شکار می دود. با دست های لرزان برای خودش آب ریخت که شاید جرعه ای آب بتواند کمک کند آرام بگیرد. آب از گلویش پایین نمیرفت. لیوان نیمه آب شده را دست نخورده باقی گذاشت.
مردش برگشته بود؟ او بالاخره برگشته بود؟ چرا؟ چه داشت که بگوید؟ چه توجیهی داشت برای این همه زخم؟
مگر بارها به زن نگفته بود که دنیایش است؟ مگر بارها به زن نگفته بود که عاقبت ازدواجشان جز شادی نخواهد بود؟ مگر زنش را بارها و بارها ستایش نکرده بود؟
هیچ کدام از پیغام های پیغامگیر برای مردش نبود! راهی نداشت که با او حرف بزند؟ خب مشکل خودش بود! باید خودش راهی پیدا میکرد!
زن روی کسی را نمیبوسید که بودن و نبودنش هیچ اساسی نداشت. او با چنین کسی شام نمیخورد.
سیمکارتش را روی موبایلش انداخت و پس از ۱۱ روز بدون سیمکارت همیشگی اش بودن، تصمیم گرفت تصمیم بگیرد.
شوهرش را دوست داشت. شوهرش را با سلول سلول وجودش دوست داشت. با یاد او میخوابید و با یاد او بیدار میشد. شوهرش هم هر چه که بود، به زنش بی علاقه نبود. داستان آشنایی و ازدواج آنها دقیقا از همان هایی بود که در رمانها میخوانید. پر شور و پر عشق و غیر منتظره!
هم را دوست داشتند اما دوست داشتن برای نگه داشتن یک زندگی کافی نیست.
تلفن را برداشت و به شوهرش زنگ زد:
-الو؟
-وقتی بهت گفتم بله، اومده بودم که بمونم. اومده بودم که آتیش خونهت باشم. تو خونه رو ول کردی. منم تو رو ول میکنم.
