خوب حالي...

ديروز روز خوبي بود ...

خوب كلمه وسيعيه، سر و ته كه نداره هيچ، اگه نشه دقيق هم تعريفش كرد، انقدر اون تهِ دل خاك ميخوره كه "ريزه" كه جاي خود داره، بزرگترها هم فراموشش ميكنند .... فراموش كردنِ چيزي كه ديده نشده ...!

يك بار ديگه شروع كنيم پس! ديروز روز خوشحالي بود.... يعني "ريزه" خوشحال بود، قهوهُ بادوم خوشحال بود، آواكادوي روي تست خوشحال بود، هوا خوشحال بود، حتي بي خانمان كنار خيابون كويين شرقي هم خوشحال بود، كلاً زندگي خوشحال بود!

نرگس رو كه ديدم، مدّتي بود چشمم به جمالِ واقعي يك دل خوب باز نشده بود. شايد براي همينه كه ديروز روز خوشحالي بود... هوا هم نفسِ يوگايي ميكشيد!

برف مي اومد و ميشد هر دونه برف رو روي پوست صورت حس كرد، از بس كه تپل و گرد بودند هر كدومشون ...

هتل برادويو كه سالهاي نه چندان دور جاي مبادله بالا خونهُ عشق و پايين خونهُ عشق بوده، الان تبديل شده به يك مكان نيويورك نماي يك ريزه قرتي واسه كافه دوستهاي نه هيپي و نه دماغ بالا؛ يك چيزي اون وسط، كه به ريزه ها جلون ميده قدي راست كنن و سر تريبوني برن !

حالا تجسم كن تو اين فضا، نرگس هم با اون نگاه آرومش جلوت نشسته باشه! نرگس ريزه ها رو خوب ميفهمه... نرگس كلاً دنيا رو ريز ميبينه ولي انقدر بزرگ نقاشي ميكنه كه توش رقص كنون و آواز خون، گم ميشي.... نرگس ميدونه كه ريزه ريزه ميشه حركت هاي بزرگ بزرگ كرد ... وقتي با نرگسي، اين رو خوب يادت مياره !

انقدر اين كار رو با مهارت و سادگي انجام ميده كه با خودت ميگي عجب خوب بلده رسم زمونه رو !

نرگس دنيا رو برات مثه يك ميز نهار خوشگل ميچينه... از اون نهار ها كه دلت نميخواد تموم شه ولي وقتي هم تموم شه راضي اي و آماده ميشي واسه آماده كردن ميز بعدي.....