شيريني شكر ... با ًًُاُ...

روح "ريزه" در اين لحظه داره قرِ ريز ميده .... اينجا تورنتو، داون تون، كافه دينين، ساعت ٢:٥٤ عصر... ساعت ١ دكتر ونيك رو ديدم. دكتر ونيك متخصص اعصاب بينايي يك خانوم آلمانيِ كه اونطور كه خودش ميگه تنها پزشك تو خانواده رياضيدانها و مهندسهاست ! دكتر ونيك با ابزار پزشكي طوري رفتار ميكنه كه مامان با وسايل آشپزخونه، امير با تيكه هاي چوبِ اوك ، رسول با شرابها و عودهاش و من با مداد و قلم ... دكتر ونيك هر روز معاشقه ميكنه! توي ماه نوامبر يعني دو ماه پيش ، قبل از جراحي ، بهم گفت كه تو پرونده كاريش حتي يك نَفَر هم كور نشده! دكتر ونيك حدودِ ٨٠ سالِ كه دنيا رو جاي بهتري كرده ... دكتر ونيك دو تا بال كم داره...

امير هم از روزي كه جراحي كردم، دوست داره تمام ملاقاتهام تو بيمارستان رو باهام بياد. فكر ميكنم اين طوري ميخواد قدر شناسيش نسبت به اين قشر بينهايت آسموني رو نشون بده. اين كه فكر ، روح ، قلب و كُلّهُم همه وجود "ريزه" و شوهر و خانواده، تو اين چند ماه تحت تاثير احوالات لحظه اي أعم از هر چي كه فكرش رو ميشه كرد بوده درِش شكّي نيست. مقدار اضطراب و ترس و شعفي كه تو اين چند وقت تجربهِ خماري و درد و خلسه رو بدون دارو براي ما ايجاد كرده قابل وصف نيست. ولي امروز كه با امير از بيمارستان سنت.مايكل اومديم بيرون، به حدّي روحمون رقصون بود كه شُكر كُنون و خندون توي سرماي ٧- تصميم گرفتيم قدم بزنيم به سمت يك كافه و يك قهوه به سلامتيِ سلامتي بنوشيم . شيريني اين شُكر گذاري، شيرينترين تجربه من بوده تو اين عمر ٣٧ ساله . نه كه تا به حال شكر گذار نبودم ، چرا خيلي وقتها با تمام سلولهاي وجودم "خدا رو شكر" رو حس كردم، زندگي كردم .... ولي اين بار دوباره متولد شدم ... شيريني اين شكر طور ديگه اي بود!

٢٠ قدمي بيشتر نرفته بوديم كه به خونه اون زن و شوهر و سگشون رسيديم ... خونه سر نبش كويين و يانگ... خونه نه چندان نرم و گرم وسط اين شهر سرد و سنگي...پتوها و بطريها و جعبه هاي روي هم، ستون خونه ؛چراغ راهنمايي و در خونه؛ خط عابر پياده .... زير هجومِ بار تلخِ اين صحنه، به راه رفتن ادامه داديم .... شيريني شُكرِ ما رو خودمون خوردين با قهوه و ته دلمون سوخت.... ولي هيچي نگفتيم .... ولي ....