مروارید نیستم و لباس‌هایم از جنس صدف نیست!

درباره‌ی بلاهایی که حجاب بر سر ما آورده، هر چه بنویسم کم نوشتم. یعنی اصلا در این مقال نمی‌گنجد! اما تجربه‌ی سال‌ها حجاب اجباری برای من بسیار توهین‌آمیز و تحقیرکننده بود؛ از همان چادر نماز روز تکلیف که در 9 سالگی سر یک کودک کردند تا همین الان که مجبوریم یه تکه پارچه روی سرمان بیندازیم و لباس های مورد پسندِ یک عقیده خاصی را تن‌مان کنیم.

حجاب اگرچه به نظر یه مشت رخت و لباس و پارچه می‌آید، ولی در واقع یک هویت اجباریِ تحمیل شده است. نمی‌دانم دیگر با چه زبانی بگوییم که ما مرواریدی در صدف نیستیم، بدن‌مان مثل مردها که کمی برآمدگی روی سینه دارند و نوک سینه دارند و پا و دست و اندام جنسی دارند، طبیعتِ آدم‌گونه است. مطمئن باشید که یک روزهایی هم می‌رسد که آدم‌ها به ما بابت این اجبار و سخت‌گیریِ بیمارگونه خواهند خندید.

شباهت‌ها و تفاوت‌های عکس بالا را پیدا کنید
شباهت‌ها و تفاوت‌های عکس بالا را پیدا کنید

کارکردی که حجاب اجباری دارد، تبدیل من به ناموس است و ترویج ناموس‌پرستی. من مروارید نیستم، لباس‌هایم هم از جنس صدف نیست، گوشت و پوشت و خون و استخوان دارم و ناموس کسی نیستم. برای بار هزارم، نه به ناموس‌پرستی!