بعد از دو سال و نیم به دیار خود، دیار کریمان، آمدهام.
جایی که دیگر خانهای مناسب سکونت نداریم و چند روزی در یک سوئیت ساکنیم.
پیوند هایی آشنایی تا حد زیادی گسسته است.
با یک نگاه انداختن به کوچه و خیابان افرادی را میبینی که لایق واژه کریم نیستند، تعدادشان هم یکی دو تا نیست
توی راه هم همین بود، البته بدتر
دیروز در پارک بودم. دو خواهرزادهام همراه من بودند، کمی که از صرف ناهار گذشت با آنها به سمت وسایل ورزشی رفته بودیم. لحظهای از خواهرزاده کوچکتر غفلت کردم و ناگهان دیدم که...
حتما شما هم از بین وسایل ورزشی معمول پارک، آن مدلهایی که چهار دایره چرخان دارند را میشناسید. خواهرزادهام روی یکی از آنها بود، پیرمرد روی دیگری
با یک دست خودش را نگه داشته بود و با دست دیگر خواهرزادهام را تا نیفتد.
جلو رفتم، خواهرزادههایم سراغ بازی های بعدی رفتند و پیرمرد سر صحبت با من را باز کرده بود. به او گوش میدادم و هر از گاهی با نگاهم بچهها را دنبال میکردم.
بگذارید چیز هایی که از آن صحبت ها یادم میآید را بازگو کنم:
بچههای کوچک چقدر مهربان، صادق، صاف، چقدر پاکند.
امان از آن که بزرگ شوند؛
دورویی، بیاحترامی و خیلی صفات بد در آنها میبینی...
آیا فلان حیوان این گونه هست؟ نه. فلان حیوان چی؟ نه.
بحث ادامه یافت...
میگفت مملکت دست بیعفت هاست، اگر بخواهی کمی برای خودت قدم بزنی مگر میگذارند؟ و حرف های دیگر
اما رسید به جایی که یک کلمه گفت: برو
من قصد نداشتم سوال بپرسم، قصد هم نداشتم جواب بدهم.
البته وقتی گفت قبول داری؟ جواب ندادم. او هم کمی توصیههای جایگزین کرد و گفت: سرت رو که درد نیوردم؟ گفتم نه.
جالب است که تابحال حرف رفتن را از افرادی میشنیدم که حالشان از دین به هم میخورد و حال برای نگهداشتن خوبیها هم باید رفت!
این روزها آدمهای خوب زیادی پیدا میشوند.
اما نمیدانم چرا هنگامی که به قول معروف وضعیت عادی است، در بین مردم احساس تنهایی میکنم. احساس امنیت نمیکنم.
چرا باید در یک گوشهای از جامعه دانشگاهی، بیست نفرشان در یک گروه باشند و صد نفرشان در گروه دیگر؟ اصلا گروه همورودیهای دانشکده مگر ملک شخصیشان بود که تعدادی را از آن پاک کردند؟
عدهای قلیل در همین کشور نفس میکشند که اگر صد بمباران میناب رخ بدهد، ککشان نمیگزد. چهشان شده است؟ چرا باید در دنیا مورد افتخار و ترحم باشیم و در داخل چنین افکاری رو شاهد باشیم؟
این مثال برایم مهم نیست. اصلا خودم از فضای منفی همیشگی این گروه شاکی بودم.
اما چرا یک عده ساکتند؟
مصلحت اندیشی؟
نمیدانم.
حقیقتش این متن بیشتر شبیه یک درد و دل است تا شکایت..
نمیدانم چکاری از من بر میآید
اما میدانم چارهاش رفتن نیست
از چاله به چاه نباید رفت
چاله را باید پر کرد.
باید برای رسانه کاری کرد، وگرنه تو را هم با خود میبرد.
حس میکنی معرفتت کم و کمتر شده است.
شیطان گناهی را به گردنت میاندازد.
اگر بگذاری بر تو خراشی زند، فرصت درمان نمیدهد و دست روی همان خراش میگذارد تا یکهو ببینی از وسط دو نیم شدهای!
نباید گذاشت شیطان در تو رسوخ کند.
چه حرف های کلی ای
و چه جواب های سختی!
چه جواب های مبهمی!
باید پیدایشان کرد
پیدا شدنیاند
اما در اوج ابهام
شاید هم وهم زیادی در کنار نباشد و این هم حربه شیطان باشد
نمیدانم