من این هیولای وحشی را در درونم دارم، کمی از آن خوشم میآید، اما نمیخواهم زندگیام را خراب کند، و میخواهم با این هیولا رابطهی خوبی داشته باشم، این یک تعادل سخت است. تازه همین اواخر توانستم با این هیولا ارتباط برقرار کنم و او را درک کنم، او حسابی اوضاع را بهم میریخت، نیشهایش را به کسانی که برایم عزیز بودند نشان میداد، من این را دوست نداشتم، بنابراین خودم هم خیلی بیشتر از اینها عصبانی شدم، تا جایی که یک ناظر نمیتوانست تفاوت بین من و این هیولا را تشخیص دهد. اول از خودم عصبانی شدم، بعد که مست افکار خودم شدم، فکر کردم اینجا همان جایی است که میتوانم رابطهای را که میخواهم با این هیولا شکل بدهم، رنگ کردن یک دیوار بدون داشتن چند لکهی ناخواسته واقعاً سخت است. همیشه یک چیز ناخواسته در وسط هر چیزی وجود خواهد داشت، این انتخاب شماست که یا از همه چیز اجتناب کنید یا کمی صبور باشید تا ببینید به کجا میرسد. در کل کار خیلی سختیه، میشه گفت خیلی با رام کردن یه حیوون، یه اسب یا یه همچین چیزی فرق نداره 😂😂
شما چطور؟ تو ذهنتون تنها هستید؟
پ.ن: انگلیسی نوشتمش نذاشت بفرستمش، ......