کلبه تاریکی۱

صدای تیراندازی از هر طرف به گوش میرسد، اما بر خلاف خارج اتوبوس در داخل آن سکوت وحشتناکی حکم فرماست؛ قطرات باران آرام آرام به پنجره ی اتوبوس برخورد میکنند و برایم تداعی گر خاطرات روزهای خوش مدرسه است، مادر در صندلی کنارم نشسته و به بیرون زل زده است به صورتش نگاه میکنم مادر هم به من نگاه میکند و لبخند میزند؛ او هرگز لبخندش را از من پنهان نمیکند اما از چشمانش نگرانی را میخوانم! و البته نگرانی را از صورت همه ی افراد داخل اتوبوس میتوانم بخوانم!

طولی نمیکشد که به ایست بازرسی میرسیم اتوبوس می ایستد و مادر سرش را بالا میبرد و بزودی لبخند مادر خشک میشود، سربازی از پنجره ی راننده با راننده اتوبوس گفت و گویی میکند و لحظاتی بعد سرباز دیگری وارد اتوبوس میشود حضور سرباز در اتوبوس با آن اسلحه ی درازش و اخم عجیبش وحشت بیشتری را به اتوبوس تزریق میکند. سرباز تک تک صورت ها را نگاهی می اندازد و رد میشود. مادر محکم بغلم میکند و احساس آرامش را به من برمیگرداند.

راستش را بخواهید دلم برای پدر و برادر بزرگم تنگ شده است، پدر و برادر برای کمک به ارتش رفتند، دقیقا همان زمانی که حکم تخلیه شهر را دادند، آقای براون می‌گفت معلوم است وضع خیلی وخیم است که همچین حکمی داده شده! درواقع همین حکم باعث شد که ما هم امشب هرچه سریعتر به سمت کلبه ی پدربزرگ حرکت کنیم کلبه ای که در وسط های جنگل غربی بین درختان سر به فلک‌کشیده به تنهایی خودنمایی می‌کند؛ و حتی اجنه هم جای آن را نمی‌دانند! البته مدت هاست که پدربزرگ دیگر بین ما نیست و تنها نامش بر کلبه اش باقی مانده.

هرچه از شهر دورتر میشویم صدای تیراندازی کم و کمتر باران بیشتر و بیشتر میشود طوریکه دیگر تنها صدای برف پاک کن اتوبوس به گوش میرسد که طولش تقریبا به اندازه ی اسلحه ی ترسناک سرباز ایست بازرسی است!

در ذهنم خاطرات روزهای خوب را مرور میکنم حضور مادر در کنارم قوت قلب است و لبخندش آرامش عجیبی برایم دارد. تصویر درختان از پشت پنجره ی باران زده ی اتوبوس پیداست و برایم بسیار هیجان انگیز است با خودم فکر میکنم به آینده ی عجیب و غریبی که در انتظارمان است، چه بلایی قرار است سرمان بیاید تکلیف درس هایم چه میشود فروشگاه پدری چه خواهد شد و... در همین فکرها بودم که نفهمیدم کی خوابم برد و این خواب شروع روزهای عجیب و غریب کلبه ی تاریکی است!