
دخترم احتمالا وقتی این نامه را میخوانی، در لی لی پوت روی شاخهٔ تنومند یک درخت نارون نشسته ای؛ نسیمی آرام موهای موجدار مشکی ات را نوازش میکند و پاهای کوچک برهنه ات را از شاخه آویزان کرده و تکان میدهی!
یا شاید زیر سایهٔ همان درخت دراز کشیده و از فرط پرتوی نور آفتاب که چشم های قهوه ای مایل به سیاهت را نیمه بسته گذارده اند نوشته هایم را به زحمت میخوانی!
به هرحال دختر عزیزم نمیدانم یک روز خواهم توانست آن موهای مشکین را که اشتیاق بلندتر شدنشان را دارم شانه بزنم، آن پاهارا درحالیکه اولین قدم ها را برمیدارند و به سویم می دوند ببینم و یا آن چشم ها را هنگامی که در لحظهٔ میلادت اشک میریزند ببوسم!
نمیدانم متولد هزار و چهارصد و چندی اما یک روز که به سن مادری که نمیدانم خواهی داشت یا نه میرسی میخواهم احساساتی را که او در روزهایی که قرار بود برایش دلبخواه و دوست داشتنی باشند تجربه میکند نداشته باشی!
نمیخواهم قلب کوچکت را که غرق روشنی های خداییست با غباری غلیظ، از جنس آدمک های زمینی بیالایی!
نمیخواهم دربارهٔ آدمها بیندیشی، چرا که اگر افکار خوبی داشته باشی، آن ها به زودی به تو ثابت خواهند کرد که اشتباه میکردی و من نمیخواهم خودت را از اینکه دیگران را با عیاری از جنس پاک بودن خود سنجیدی شرمنده شوی . میدانم که قلب کوچکت از جنس قلب من است و طاقت آنچه که انتظار نداشت و گمان نمیبرد روزی اتفاق بیفتد ندارد؛ به هرحال دخترم، وقتی افکار خوب اینچنین تورا خواهند شکست اصلا چرا باید برایت بگویم افکار بد چه خواهند کرد؟
آدم ها را به حال خودشان بگذار!
نه آن ها را از روی حرف هایی که میزنند بسنج و نه رفتاری که میکنند؛ چرا که حرف ها با دروغ باطل می شوند و رفتارها با تزویر!
صرفا تمام آن ها را در همان لحظه ، همانطور که هستند و تظاهر میکنند بپذیر و بشنو، ببین و رد شو!
مبادا درگیر حرف ها و رفتارهایشان و خام وعده ها و نقاب هایشان شوی!
دختر خوبم آن ها به محض اینکه احساس کنند دارند تورا از دست میدهند خوبند! خیلی خوب! خیلی خیلی خوب!
اما عزیزم مگر من و تو خودمان اینطور نیستیم؟ ما همیشه وقتی چیزی را در کنارمان تمام و کمال داریم به آن توجهی نمیکنیم چرا که گمان میبریم تا ابد همینطور خواهد بود اما اشتباه میکنیم!
وقتی یک روز عروسکی را که هربار با بی میلی آن را این گوشه و آن گوشهٔ خانه رها میکنی در مترو جا گذاشتی و یا جوجه رنگی 10 روزه ات که طی چندروز از چشمت افتاد را از دست دادی معنی حرفم را میفهمی!
من خیلی بدتر از آن جوجهٔ طفلک و آن عروسک تنها را از دست داده ام اما دخترم زندگی مجموعه ای از به دست آوردن هاییست که دیر یا زود از دست خواهند رفت!
از آن شغلی که همیشه آرزوی به دست آوردنش را داشتم بازنشست خواهم شد!
از خانه ای که رویای خریدنش را داشتم کوچ خواهم کرد، یا خودت من را از آن به خانه سالمندان منتقل خواهی کرد و شاید هم بعد از آن به منزل ابدی ام سفر کنم ؛ ولی به هرحال میدانم که تمام این داشتن ها پایانش نداشتن است!
مثال های زیادی در این خصوص دارم که برایت بگویم اما تو برای شنیدن اینها زیادی کوچکی و باید حواست را به دفتر نقاشی 40 برگ و جعبه مداد رنگی 12 رنگت بدهی!

ببخش که اینگونه خطابت میکنم، چرا که هنوز نامت را نمیدانم؛ شاید یک روز بیشتر یکدیگر را شناختیم و اسم هم را بلد شدیم! تا آن روز میخواهم بدانی که من تورا بسیار دوست داشته ام و دوست میدارم و میخواهم بدانی از صمیم قلب خوشحال میشوم که مادر تو باشم!
تا آن روز... ♡