ایرانیان مقیم فضا _ #2

ماشین نرم و آهسته از بین خطوط سفید خیابان عبور میکرد. راننده دو دستش را به فرمان چسبانده بود و از پشت عینک آفتابیش آینه های بغل را دید می زد . چشمانم رابستم و سرم را به پشت تکیه دادم .
داشتم فکر میکردم که این بار قرار است با چه کسی هم اتاقی شوم . این بار برایم فرقی نداشت تنها به پول فکر میکردم و با خودم میگفتم این آخرین ماموریت من است .
#2
#1