یه چند سالیه من عاشق موتور و پیست و سرعتم. چند وقتیه ی اکیپ موتور سواری پیدا کردم که دیروز مستقیم بهم پیشنهاد دادن بریم راید گفتم بهشون خبر میدم و متاسفانه به خاطر اینکه ی عزیزی ناراحت میشه گفتم ن با وجود اینکه اون عزیز دو روزه با من عین صگ برخورد میکنه و من میتونستم همین و بهانه کنم و کار اشتباه و انجام بدم اما تصمیم گرفتم راه منطق و شخصیت درست و پیش برم
هرچند اصلا مهم نبود بعد که مطرحش کردم بازم من مقصر بودم چرا چون حتی به رفتن به اون راید فکر کرده بودم با اینکه جمع خانوم هم داشت موتور سوار خانم هم داشت و...
از نظر منی ک ی عمر آرزوم بود برم پیست اشکالی نداشت. خواستم بگم بعضی روابط و تعهدات آدم محدود میکنه نه به معنای عدم استقلال و آزادی ها محدود به معنای تعهد به تو به خاطر تو چون دلم نمیاد ناراحت شی چون دلم میخواد تو باشی چون با تو قشنگتره چون دیگ فقط من نیستم ما هستیم. و خب این محدودیته نیس ک ناراحتم میکنه این احساس بی کفایتی و ناکافی بودنیه که بعد خیلی اتفاقا هر بار من گرفتم و حس کردم اشتباه کردم ک موندم ولی باز موندم.
میدونی یه جاهایی هم حق با اونه مثلا من نباید سرش داد میزدم حتی وقتی عصابم به خاطر دیر اومدنش خورد باشه و خب درست نبود جلوی دوستم باهاش اونجوری حرف بزنم اما خب وقتی حرص آدم در میاد اوف خودمم قبول دارم باید درست رفتار میکردم تا متقابلا رفتار درستی دریافت میکردم ولی خب حیف
چیز هایی که اتفاق میوفته ما رو به شناخت از هم میرسونه و هربار اون فکر میکنه من ادم بی تعهد و بی بند باری هستم و من فکر میکنم توجه علاقه و حمایتی که باید و دریافت نمیکنم
نمیدونم تا کجا دووم میاریم اما میخوام تا اخر بازی بمونم.